سفارش تبلیغ
صبا
 
[ و به یکى از کسانى که بدو سخنى گفته بود و از مقدار وى بزرگتر مى‏نمود فرمود : ] پر نیاورده پریدى و در خردسالى بانگ در کشیدى . [ و شکیر ، نخست پرهاست که بر پرنده روید ، پیش از آنکه نیرومند و استوار شود ، و سقب شتر خردسال است و شتر بانگ بر نیاورد مگر آنگاه که فحل گردد . ] [نهج البلاغه]
 
امروز: چهارشنبه 96 آذر 22

ابوالحسن علی بن جولوغ متخلص به فرخی از مردم سیستان است . او شاعر تواناست که هر بیت شعرش را عقل می بافد ، زبان ابداع می کند ، خرد تاب می دهد ، دست نقش می کشد  و نهایت از دل بر می آورد :

با کاروان حله برفتم ز سیستان

با حله ای تنیده ز دل بافته ز جان

با حله ای بریشم ترکیب او سخن

با حله ای نگارگر نقش او زبان

هر تار او به رنج بر آورده از ضمیر

هر پود او به جهد جدا کرده از روان

او قصیده سرایی قوی ، موسیقی دانی بزرگ و سخن سرایی ممتاز است که گاهی با بیانی شیرین و احساسی لطیف ، مجلس بزم را وصف کرده و در مقابل معشوق ، پرده از دل بر می دارد ، زمانی  به وصف پرداخته ، از خزان بهاری می سازد و هنگامی دگر ، در میدان رزم ، قدرت خلاق خود را نشان می دهد . بهار را رخ یار می داند  و قاصد جوانی را خزان م شمارد :

بهار من رخ او بود و دور ماندم ازو

برابر آمد بر من کنون خزان و بهار

به برگ سبز چنان شادمانه بود درخت

که من به روی نگارین آن بت فرخار

اگر خزان نه رسول فراق بود چرا

هزار عاشق چون من جدا فکند ز یار ؟

اگر چه در ادبیات ما ، معمولا بلبل از غم هجران می نالد ولی در شعر فرخی ، درخت از فراق میوه مویه می کند :

من و درخت کنون هردوان به یک صفتیم

منم ز یار جدا مانده و درخت ز بار

فرخی سیاسی است اما  گاه پایبند اخلاق سیاسی  نیست . او وزیر معزول را خطا کار و وزیر منصوب را کاردان می شمارد :

نیک اختیار کرد خداوند ما وزیر

زین اختیار کرد جهان سر بسر منیر

کار جهان به دست یکی کاردان سپرد ..........

اما در مجموع از خصوصیات فرخی ، صداقت و صمیمیت او در امور غیر سیاسی است . شعرش از دل بر می آید تا جایی که خواننده ی شعرهای او در نگاه اول باور نمی کنند شاعری که در وصف جنگ های محمود غزنوی و کشت و کشتارهای او را آنچنان وصف کند ، دارای طبع لطیفی باشد که بسراید :

گل بخندید و باغ شد پدرام

ای خوشا این جهان بدین هنگام

چون بنا گوش نیکوان شد باغ

از گل سیب و از گل بادام

همچو لوح زمردین گشته است

دشت همچون صحیفه ای ز رخام

او دلش برای دلخواه می تپد ولی همه چیز را فدای ممدوح می کند . گرچه برای معشوق جان می دهد اما دل نمی دهد . چرا که دل را جایگاه ممدوح کرده است :

جان بدهم و دل ندهم کاندر دل من هست

مدح ملکی مال دهی شکر ستانی

فرخی دربار سلاطین را بدون وزیران لایق ، بی رتبت و بی قدر می داند .

چون برون رفتی از دیوان هم از پی تو

رتبت و قدر رون رفت ز در وز دیوان

او از اشعار خود راضی است و انواع صنایع را آگاهانه و در شعر هایش به کار می رده است :

از هر صنایعی که بخواهی در او اثر

وز هر بدایعی که بجویی بر او نشان

اشعارش همیشه در مجامع و مجالس رونق داشته و شعرش مورد توجه بزرگان بوده است :

گهی اشعار من خواند گهی ابیات من خواند

وگر شیرین سخن گویم ، مرا شیرین سخن داند

این شاعر شیرین سخن ، هنگامی که از گردونه ی مدح و میادین رزم بیرون می آید ، زبان دلنشین تری دارد و با وجود داشتن شعرهای بسیار زیبای فراوان ، بیت هایی نیز دارد که گهگاه از درجه ی نظم ، پایین تر هستند :

همه حدیث سکندر بدان بزرگ شده است

که دل به شغل سفر بست و دوست داشت سفر

اگر سکندر با شاه یک سفر کردی

 ز اسب تازی زود آمدی فرود به خر

گهگاه قافیه نیز شاعر را به دام می اندازد و او را مجبور می کند تا کمین چاکر ممدوح را پیش از مستعین بداند حال آنکه بوده اند افرادی که از مستعین قدرتمند تر بودند :

به دست تو همیشه جام و شمشیر و نگین بادا

کمینه چاکری زان تو بیش از مستعین بادا

و این شعر شعر مرا به یاد قاآنی انداخت که ضرورت قافیه ، وطواط را برگزید . فرخی در شرح جشن سده ، هنگامی که با زیبایی تمام ، آتش را وصف می کند  ، چون سخن از اشکال اقلیدس به میان می آورد ، دست خود را رو کرده و اعتراف می کند که از هندسه ، فقط خطوط تو در تویی و در هم و بر همی می بیند :

گاه چون اشکال اقلیدس سر اندر سر کشد

گاه چون خورشید رخشیده ضیا گستر شود

از لابلای اشعار فرخی ، می توان به عقاید و باورهای او که در واقع همان معتقدات جامعه است ، پی برد . وی به فال معتقداست و می گوید  با فال نیک ، دل قرار می گیرد :

فال بد چون زنم این حال جز اینست مگر

زنم آن فال که گیرد دل از آن فال قرار

او موجودات خیالی را باور دارد . در این میان حساب پری از دیگر موجودات جداست چرا که پری ، زیبا روی مقدسی است که مقامی بس والاتر از انسان دارد :

گفتم نهان شوی تو چرا از من ای پری

گفتا پری همیشه بود زآدمی نهان

اما دیو ، غول و اژدها را بیابان نشین و خطرناک و گمراه کننده می داند :

من بیابانی به پیش اندر گرفته کاندرو

از نهیب دیو ، دل خوناب گشتی هر زمان

ریگ او میدان دیو و خوابگاه اژدها

سنگ او بالین ببر و بستر شیر ژیان

نه ز گیتی غمگساری اندر او جز بانگ غول .........

در جامعه ای که مردم به چشم زخم اعتقاد دارند ، فرخی از ترس چشم زخم رسیدن به یار ، چشم های خود را می بندند .

به جان تو که نیارم تمام کرد نگاه

ز بیم چشم رسیدن بدان دو چشم سیاه

حال آنکه خواجه ی شراز رندانه و با کمال استادیمی سراید :

ای دوست دست حافظ تعویذ چشم زخم است

یارب ببینم آن را در گردنت حمایل

علاوه بر موارد یاد شده ، شاعر از اعتقادات دیگران نیز پرده برداری می کند . در قصیده ی فتح سومنات ، علت محترم بودن گاو ، نزد هندوان  را اعلام می کند  :

به شیر خویش مر او را بشست گاو و کنون

بدین تقرب خوانند گاو را مادر

که مرجع ضمیر او ، بت سومنات است . و نیز بیان می دارد که هندوان ، هر روز بست سومنات را با آب رودخانه ی گنگ شیر و زعفران و شکر شستشو می دادند و و هنگام خورشید گرفتگی دست بدامان آن می زدند :

فریضه هر روز آن سنگ را بشستندی

به آب گنگ و به شیر و به زعفران و شکر ...

گه گرفتن خور صد هزار کودک و مرد

بدو شدندی فریاد خواه و پوزشگر

عمدترین کار فرخی مدح است و او دراین کار ، ید طولایی دارد . و گاه ممدوحین را صدر دیوان وزارت ، زینت دوست ، پیرایه ملک و ... می خواند . اما از آنجا که « ادبیات آینه ای است مقابل زندگی ، و « بهترین قرینه برای یافتن فساد در جامعه ، یافتن مدح در آن زمان است » ، می توان گفت که زمان فرخی ، زمان تملق و فساد بوده است و نیز از خلال مدح ها نیز می توان چهره ی واقعی ممدوحین را بهتر شناخت . محمود هر روز به بهانه ی کشتن کفّار ، لشکری به سویی حرکت می دهد و غارت می کند و جالب اینکه مذهب را به یاری خود می خواند و ملت ها نیز که در طول تاریخ ، بارها از راه مذهب فریب خورده اند ، به منظور جهاد ، گرد بیرق او جمع می شوند  :

شهی که روز و شب او را جز این تمنا نیست

که چون زند بت و بتخانه بر سر بتگر

بلی سکندر سر تا سر جهان را گشت

سفر گزید بیابان رید کوه و کمر

ولیکن او ز سفر آب زندگانی جست

ملک رضای خدا و رضای پیغمبر  ....

بدان ره اندر چندین حصار و شهر بزرگ

خراب کرد و بکند اصل هر یک از بن و بر

همچنین فرخی اظهار می دارد که مردم از انتخاب هر کسی ، دل خوشی نداشته اند و این خود به نوعی بیانگر این نکته است که بیچارگان دردست ستمگران اسیر بوده اند :

آن روزگار شد که همی بود روز و شب

بیچاره ای به دست ستمکاره ای اسیر

مدح های شاعر که ، آشکارا تا پشت پرده های بارگاه ها را به نمایش می گذارد ، آرزوهای مردم را بیان می کند :

اکنون جهان چنان شود از عدل و داد او

که آهو بره مکدر مثل از ماده شیر ، شیر

گر در گذشته حمل غنی بر فقیر بود

امروز با غنی متساوی بود فقیر

روزگار و زمانه ی ما آموخته است که مدح ، نثار شاعر است در مقابل پاداش ها که این خود بیانگر خود خواهی و  غرور و فساد در دربار بوده است  و شاعر نیز چون راهی جز مدح نمی بیند ، شعر را وسیله ای برای رسیدن به شهرت و توانگری می داند :

هر ساعتی بشارت دادی مرا خرد

کاین حله مر تو را برساند به نام و نان

در مدح ، اگر چه ظاهرا اوضاع بر وفق مراد است اما در اصل دل ها از دست حکام پر خون است .

روزگاری که دل خلق همی تافته است

رفت و ناچیز شد و قوت او شد به کران

شاعر آرزوی برقراری عدل را در دل دارد . همیشه عدل را می پسندد و از بزرگان انتظار عدالت دارد :

.... ز عدل تو جهان همواره چون خلد برین بادا

با همه ی این تفاصیل ، فرخی از درس اخلاق نیز غافل نبوده و در هر فرصتی اندرزی و نصیحتی می کرده است :

با کسی خویش را قیاس مکن

که تو را سوی او بود فرجام


 نوشته شده توسط محمد غلامی در پنج شنبه 95/10/30 و ساعت 11:32 عصر | نظرات دیگران()

او در زمانه ی پرنیرنگ سر بدار شدن را ، از زندگی با خفت و خواری و ننگ ترجیح می دهد :

القصه در این زمانه ی پر نیرنگ

یک کشته به نام به که صد زنده به ننگ

او گذشت ایام را متذکر می شود و اینکه چون عمر گذشت ، به دست آوردنش محال است تا جایی که وصال دوست نیز جبران گذشت عمر را نمی کند :

تا در طلب دوست همی بشتابم

عمرم به کران رسید و من در خوابم

گیرم که وصال دوست در خواهم یافت

این عمر گذشته را کجا در یابم

فرخی ، زبانی ساده ، بی پیرایه و بی تکلف دارد . گر چه برای ساختمان شعرش ، سنگ الفاظ و قوافی را به دوش می کشد ، اما عرق نمی ریزد . او از هر سنگی که به دستش می رسد ، استفاده می کند اما استفاده ای استادانه  به گونه ای که ما را در مقابل بنیادی زیبا و استوار قرار می دهد . در واقعشعر در او می جوشد و سر ریز می کند . با این وجود ، در معماری شعر او ، گهگاه با پاره سنگ های فرسوده نیز برخورد می کنیم . که شاید این نیز چون ابزار موجود زمان فرخی بوده ، ایرادی بر آن وارد نباشد .

بگذاراد و به روی تو میاراد  هگرز

زلتی را که نکردی تو بدان استغفار

در دیوان فرخی ، اگر چه با مفاهیم ظاهرا تکراری روبرو می شویم ، اما این تکرار ، تکرار آفتاب است و خستگی آور نیست .

در قصیده ی جشن سده ، در یک بیت از کلمات : گوهر پاش و گوهر بار ، گوهر گون و گوهر بر ، استفاده می کند که علاوه بر تکرار کلمات ، مفهومی تکراری دارد ولی زیبایی تا بدانجاست که تکرار به نظر نمی آید :

گاه گوهر پاش گردد گاه گوهر گون شود

گاه گوهر بار گردد گاه گوهر بر شود

و یا دو بیت زیر :

ستاره کجا دارد از سنبل آذین

صنوبر کجا دارد از لاله افسر ؟

ستاره چو من گل فشانده است بر رخ ؟

صنوبر چو من مه نهاده است بر سر ؟

در دیوان این شاعر بزرگ ، به کرات یه متمم با دو حرف اضافه آمده است که این خود نیز از خصوصیات سبک خراسانی است :

به رخ بر همی جوشد آن زلف و نشگِفت

ازیرا که عنبر بجوشد بر آذر

بگفت این و بگذشت واندر گذشتن

همی گفت نرمک به زیر لب اندر

در بسیاری از ابیات ، ضمیر شخصی او به جای « آن » به کار گرفته شده است :

من بیابانی به پیش اندر گرفته کاندر او

از نهیب دیو  دل خوناب گشتی هر زمان

مبالغه از جمله هنرهایی است که در کار همه ی شاعران به گونه ای دیده می شود و فرخی نیز ابیات فراوانی دارد که مفهوم آن ها ، مبالغه آمیز است :

چگونه کوهی چونانکه از بلندی آن

ستارگان را گویی فرود اوست مقر ...

بزرگ شهری و در شهر کاخ های بزرگ

رسیده کنگره ی کاخ ها به دو پیکر

از خلال ابیات وی این نکته نیز به دست می آید که شاعر از اطلاعات دینی و قرآنی بهره مند بوده است . در جایی اشاره به آیه ای در باره ی ذوالقرنین می گوید :

وگر تو گویی در شانش آیت است رواست

نیم من این را منکِر که باشد آن منکَر ...

بساخت از پی پس ماندگان و گم شدگان

میان بادیه ها حوض های چون کوثر

منات و لات و عزی در مکه سه بت بودند

ز دستبرد بت آرای آن زمان  آذر ....

یا

هیبت مجلس تو هیبت حشر است مگر

که بود مرد و زن و نیک و بد آنجا یکسان

یا ابیات :

ز خوبی آیه الکرسی سه ره بر تن به تن خواند

ره آموزِ تو اندر کارها روح الامین بادا

ز عدل تو جهان همواره چون خلد برین بادا

و ابیات و مصراع های دیگر . ابیات فراوانی نیز در دیوان فرخی وجود دارد که در زمینه های تاریخی و جغرافیایی حائز اهمیت است  خاصه آن که هزار سال پیش از این ، از آن ها سخن به میان آمده است . در وصف محمود غزنوی می گوید :

بلی سکندر سر تا سر جهان را گشت

سفر گزید و بیابان برید و کوه و کمر

بکشت مردم بتخانه ها بکند و بسوخت

چنانکه بتکده ی دارنی و تاینسر

دو زان پیمبر بشکست هر دو را آن روز

فکنده بود ستان پیش کعبه پای سپر

ز بت پرستان چندان بکشت و چندان بست

که کشته بود و گرفته ز خانیان به کتر ...

منظر عالی شه بنمود از بالای دژ

کاخ سلطانی پدیدار آمد از دشت لگان   ....

علاوه بر نمونه های اینچنینی که در دیوان شاعر کم نیست ، ابیات فراوانی نیز در آن هست که نشان می دهد که شاعر با تاریخ کهن این بوم و بر نیز آشناست  :

چو کوه البرز آن کوه کاندرو سیمرغ

گرفت مسکن و با زال شد سخن گستر

میان بتکده استاده و سلیح به چنگ

چو روز جنگ میان مصاف ، رستم زر

فرخی بسیاری از قصاید مدحی را به زیور شریطه آراسته تا جایی که شریطه  را می توان  از ویژگی های شعر او  شمرد :

جاودان شاد زیادی و به تو شاد زیاد

مَلَک عالم ، شاهنشه گیتی ، سلطان

تا همی خاک بپاید تو در این مُلک بپای

تا همی چرخ بماند تو در این خانه بمان

هر که زین آمدن تو چو رهی شاد نشد

مرهاد از غم ، تا جانش بر آید ز دهان ...

تا گه خزان زرد بود گه بهار سبز

آن زر کند ز برگ رزان ، وین ز گل حریر

همواره سبز باد سر او و سرخ روی

روی مخالفان بداندیش چون زریر ....

برخیاز ابیات دیوان فرخی ، حکم ضرب المثل پیدا کرده اند که نشان از توجه مردم به آن اشعار است :

سخن راست توان دانست از لفظ دروغ

باد نوروزی پیدا بود از باد خزان

هر بزرگی که به به فضل و به هنر گشت بزرگ

نشود خرد به بد گفتن بهمان و فلان

شیر هم شیر بود گر چه به زنجیر بود

نبرد بند و قلاده شرف شیر ژیان

باز هم باز بود ور چه که او بسته بود

شرف بازی از باز فکندن نتوان

و سخن پایانی این که جای پای فرخی را در دیوان بسیاری از شاعران نامی ، می توان تشخیص داد که این هم بیانگر آن است که بسیاری از شاعران بعد از او ، به نحوی به دیوانش نظر داشته اند :

فرخی :

مرا با صنوبر همانند کردی        به قد و به رخ با ستاره برابر

چه مانَد به رخسار خوبم ستاره       چه ماند به قد بلندم صنوبر

فایز دشتستانی :

سحر پرسیدم از گیسوی دلبر       که تو خوشبوتری یا مشک عنبر

بگفتا فایزا می رنجم از تو       مرا با مشک می سازی برابر

فرخی :

گفتم نشان تو ز که پرسم نشان بده      گفتآفتاب را بتوان یافت بی نشان

مولوی :

آفتاب آمد دلیل آفتاب       گر دلیلت باید از وی رو متاب

حافظ :

با هیچ کس نشانی زان دلستان ندیدم      یا من خبر ندارم یا او نشان ندارد

فرخی :

گر چه از چشم جدا بودی ، دیدار تو بود      همچو کردار تو آراسته پیش دل و جان

فایز :

به ظاهر گر چه از چشمم تو دوری       ولی با دل تو دایم در حضوری

فرخی :

من شنیدم که به ایام جوان پیر شود      نشنیدم که به یک هفته شود پیر جوان

حافظ :

گر چه پیرم تو شبی تنگ در آغوشم گیر      تا سحر گه ز کنار تو جوان برخیزم

فرخی :

 من نگویم که می سرخ حلال است و مباح   گر بود ور نه ، من این لفظ نیارم به زبان

حافظ :

ساقیا سایه ی ابر است و بهار و لب جوی     من نگویم چه کن از اهل دلی خود تو بگوی

فرخی :

خیز تا بر گل نو کوزککی باده خوریم    پیش تا از گل ما کوزه کند دست زمان

خیام :

یک کوزه شراب تا به هم نوش کنیم      زان پیش که کوزه ها کنند از گل ما

حافظ :

روزی که چرخ از گل ما کوزه ها کند     زنهار کاسه ی سر ما پر شراب کن

فرخی :

دل پیش من نهادی و بفریفتی مرا      آگه نبوده ام که همی دانه افکنی

حافظ :

زلف او دام است و خالش دانه ی آن دام و من      بر امید دانه ای افتاده ام در دام دوست

فرخی :

گهی لاله را سایه سازد ز سنبل      گهی ماه را درع پوشد ز عنبر

حافظ :

گلبرگ را ز سنبل مشکین نقاب کن    یعنی که رخ بپوش و جهانی خراب کن

 

بنار آب شیرین - 1370


 نوشته شده توسط محمد غلامی در پنج شنبه 95/10/30 و ساعت 11:29 عصر | نظرات دیگران()

.... شب ها در انتظار سپیده

با آتشی که در دل من بود ،

چون شمع ، قطره قطره چکیدم .

افسوس ! بر دریچه ی باد است

فانوس نیمه جان امیدم ! ....

 آینه در آینه . برگزیده اشعار هوشنگ ابتهاج . به انتخاب دکتر محمد رضا شفیعی کدکنی . صفحه ی 99

آینه در آینه برگزیده ای از نه دفتر شعر هوشنگ ابتهاج ( ه . ا . سایه ) است که توسط دکتر محمد رضا شفیعی کدکنی صورت گرفته است . کدکنی خود در باره ی چگونگی انتخاب شعر ها می نویسد که « گزینشی یک شبه و حد اقل سی و پنج ساله » انجام داده است . شعر های کتاب از مقاطع خاصی از تاریخ سروده شدن و در حقیقت منعکس کننده ی اوضاع اجتماعی و سیاسی هر دوره است و غزل های زیبای ابتهاج نیز از این تاثیر بی نصیب نمانده است . شاعر ، دوران های مختلفی را تجربه کرده و جالب این که در همه ی مراحل ، امید از ارکان شعر اوست . او عشق و امید را با کلام زیبا و دلنشین خود می نمایاند  و کلام و محتوی را در آغوش هم به اوج زیبایی می رساند  و همسنگ می کند . او در مصراع مصراع هایش به دنبال آرزوی گمشده ی خود می گردد . گر چه دیده ی زیبا پسند ، رهنمای اوست و واقعیت آرزویش به سراب بدل می شود اما با این وجود هنوز در دل شاعر آرزو موج می زند  :

... بیچاره من که از پس این جستجو هنوز

می نالد از من این دل شیدا که : - « یار کو ؟

کو آن که جاودانه مرا می دهد فریب ؟

بنما  ، کجاست او ! ... »    همان . صفحه ی 12

هنگامی که  « کلاغان خسته بال – از راه های دور رسیدند تشنه کام – رنگ شفق پرید و سیاهی فرو خزید – از گوشه های بام  ، شاعر در شکنجه ی تب قرار می گیرد و تنش از صدای خنده ی ماهتاب کفن پوش می لرزد  و بر خانه ی خراب دلش سیل درد می ریزد ، آیا به راستی عشق مرده ی خود را به گور می برد ؟

... این نغمه ی عزاست  ، که من عشق مرده را

امشب به گور می برم و خاک می کنم  همان . صفحه ی 23

اما در کمال نا امیدی و درماندگی ناگهان سرشک غم از چشم آرزو پاک می کند

وز اشک غم ، که می چکد از چشم آرزو

رخ پاک می کنم  ! ...  همان . صفحه ی 23

 هنگامی که شاعر نوشخند مهری نمی بیند ، ستاره ی بختش خاموش و امیدش افسرده می گردد و احساس می کند که به بهشت گمشده ی آرزو نمی رسد و نومیدانه می سراید :

برگشتم از تو هم ، که در آن چشم خود پسند

آن مهر دلنواز دمی بیشتر نزیست . همان . صفحه ی 28

این برگشتن مقدمه ای برای یافتن است و شاعر لحظه ای آرام نیست که دایم دردی در درون دارد و پیوسته به دنبال مطلوب خویش است :

درون سینه ام دردی ست خونبار

که همچون گریه می گیرد گلویم . همان . صفحه ی 36

تمام آرزو های شاعر ، رسیدن به صبح است . او طلایه دار و امیدوار است . از شب به ستوه می آید و پشت پنجره بیدار و چشم به راه می ماند :

ره می سپریم همره امید

آگاه ز رنج و آشنا با درد

یک مرد اگر به خاک می افتد

بر می خیزد به جای او صد مرد

اینست که کاروان نمی ماند .

آری ز درون این شب تاریک

ای فردا من سوی تو می رانم

رنج است و درنگ نیست ، می تازم

مرگ است و شکست نیست ، می دانم

آبستن فتح ماست این پیکار .  همان . صفحه ی 50

در این پیکار اما دام هایی بر سر راه وجود دارد و مرغ مرگ اندیش می سراید که  « چشمه ی خورشید افسرده است » ولی قیام می کند تا توطئه ی شب خواهان را در هم بشکند و یاس را به امید بدل کند :

در نهفت پرده ی شب

دختر خورشید

نرم می بافد

دامن رقاصه ی صبح طلایی را .....

وز نهانگاه سیاه خویش

می سراید مرغ شب اندیش :

_« چهره پرداز سحر مرده است !

چشمه ی خورشید افسرده است . »

می دواند در رگ شب

خون سرد این فریب شوم

وز نهفت پرده ی شب

دختر خورشید

همچنان آهسته می بافد

دامن رقاصه ی صبح طلایی را ..... همان . صفحه ی 54

بهار در سال 1333 بی طراوت است . روح شاعر آزرده شده است . در پی جریاناتی که در تاریخ این مملکت به وقوع پیوست ، شاعر بهار را غم انگیز می داند :

بهار آمد گل و نسرین نیاورد

نسیمی بوی فروردین نیاورد

پرستو آمد و از گل خبر نیست

چرا گل با پرستو همسفر نیست ؟

چه افتاد این گلستان را چه افتاد ؟

که آیین بهاران رفتش از یاد ....

چرا خون می چکد از شاخه ی گل

چه پیش آمد ؟ کجا شد بانگ بلبل ؟   همان . صفحه ی  75

با این وجود ، امید ها را از دست رفته نمی داند . او به فردا چشم دوخته است . فرداهایی دلنشین را به یاران وعده می دهد و بذر امیدواری را در دل یاران می کارد :

مبین کاین شاخه ی بشکسته خشک است

چو فردا بنگری پر بید و مشک است

مگو کاین سرزمینی شوره زار است

چو فردا بنگری رشک بهار است   همان . صفحه ی  78

و شاعر وعده ی بهاران را در شعری دیگر چنین تکرار می کند :

.... بگذار چون زمین

من بگذرانم این شب طوفان گرفته را ،

آنگه به نوشخند گهر بار آفتاب

پیش تو گسترم همه گنج نهفته را ... همان . صفحه ی 84

وی هنگامی که راه ها را بسته می بیند ، فداکاری و از جان گذشتگی را علاج واقعه می داند :

...  در میان اشک ها پرسیدمش :

« خوشترین لبخند چیست ؟ »

شعله ای در چشم تاریکش شکفت

جوش خون در گونه اش آتش فشاند

گفت :

« لبخندی که عشق سر بلند

وقت مردن بر لب مردان نشاند  »   همان . صفحه ی 89

شاعر د رحصار شب ، پیوسته به امید نور ، به روزن  می نگرد . آرزوهایش می میرد اما هرگز نا امید نمی شود :

بس در حصار این شب دلگیر

ماندم نگاه بسته به روزن

همچون گیاه رسته بن چاه

یک یک ستاره ها به سر من

چون اشک پر شدند و چکیدند .


نایی نرُست آخر از این چاه

تا ناله های من بتواند

روزی به گوش رهگذری گفت

وز خون تلخ من گل سرخی

در این کویر سوخته نشکفت

 

بس آرزو که در دل من مرد

چون عشق های خام جوانی

اما امید همره من ماند

با من نشست در پس زانو

تنها گریستیم نهانی ! .....

 

شب ها در انتظار سپیده

با آتشی که در دل من بود

چون شمع قطره قطره چکیدم

افسوس بر دریچه ی باد است

فانوس نیمه جان امیدم  !    همان . صفحه ی  99

شاعر تشویش خاطر دارد . او دوری و بیزاری و بیگانه بودن از همدیگر را مایه ی نگرانی خود می شمارد :

ای دریغا که دگر دشمن رفت از یاد

وینک از سینه ی دوست

خون فرو می ریزد  ... همان . صفحه ی  102

و اینکه :

به کجا آیا خواهیم رسید آخر ؟

و چه خواهد آمد بر سر ما با این دل های پراکنده ؟

بنشینیم و بیندیشیم !  همان . صفحه ی  103

ابتهاج پیوسته دوستی و صداقت ا می خواهد . خاصه در روزگاری که :

در این سرای بی کسی کسی به در نمی زند

به دشت پر ملال ما پرنده پر نمی زند  همان . صفحه ی  111

و یا :

آه در باغ بی درختی ما

این تبر را به جای گل که نشاند ؟ !  همان . صفحه ی 133

شاعر گاه شکوه می کند که :

برسان باده که غم روی نمود ای ساقی

این شبیخون بلا باز چه بود ای ساقی  همان . صفحه ی 173

و خط بطلانی بر تمام آوازهای مرغان باغ می کشد و غمگنانه می نالد :

.... مرغان باغ بیهده خواندند

هنگام گل نبود   همان . صفحه ی 208

اما یک باره عصیان می کند و خشمگین می سراید :

زمانه کیفر بیداد سخت خواهد داد

سزای رستم بد روز مرگ سهراب است   همان . صفحه ی 201

عشق از عناصری است که همراه با امید در شعر شعر ابتهاج موج بر می دارد . او نغمه سرای عشق است و خواهان آتش سوزنده ی آن .

دلا بسوز و به جان برفروز آتش عشق   همان . صفحه ی  42

نقش ما گو ننگارند به دیباچه ی عقل

هر کجا نامه ی عشق است نشان من و توست   همان . صفحه ی 40

عشق در شعر ابتهاج ، حرمتی والا و معنایی ژرف دارد :

عشق شادی است عشق آزادی است

عشق آغاز آدمیزادی است

عشق آتش به سینه داشتن است

دم همت بر او گماشتن است

عشق شوری زخود فزاینده است

زایش کهکشان زاینده است    همان . صفحه ی 183

و در روزگار گرسنگی و پابرهنگی و هنگامی که بسیاری برای نان شب درمانده اند ، عشق را برای همه می خواهد و و در مبارزه می جوید :

عشق من و تو ؟  ... آه

این هم حکایتی است

اما در این زمانه که درمانده هر کسی

از بهر نان شب

دیگر برای عشق و حکایت مجال نیست   همان . صفحه ی 66

چرا که اوضاع نابسامان زمانه ، عیش و امان را می ستاند

امید عافیتم بود روزگار نخواست

قرار عیش و امان داشتم زمانه گرفت    همان . صفحه ی 118

و وعده را فریاد می کند که :

...  روزی که بازوان بلورین صبحدم

برداشت تیغ و پرده ی تاریک شب شکافت ،

روزی که آفتاب

 از هر دریچه تافت

روزی که  گونه و لب یاران هم نبرد

رنگ نشاط و خنده ی گمگشته باز یافت

من نیز باز خواهم گردید آن زمان

سوی ترانه ها و غزل ها و بوسه ها

سوی بهارهای دل انگیز گل فشان

سوی تو

عشق من !  همان . صفحه ی 69

در ابتدای این مقال اشاره شد که شاعر علاوه بر مفهوم زیبا ، زیبایی کلامی را نیز به اوج رسانده است . علاوه بر آنها کلمات و ترکیب های جالبی نیز در این کتاب آمده که خواننده را به تحسین وا می دارد گرچه ترکیب های نه چندان دلپذیزی مانند  « دستمزد حقیر » را دیدم ولی لبخندهای ناز آلود ، بو مستی آمیز ، عشق خیال آشوب ، ماه شب نورد ، خیال رمیده هوش ، شکوفه ی زرین آفتاب ، چشم فسونبار ، سایه های وحشی اندوه رنگ و چشم گریز آهنگ ، خیال آشنا رنگ ، شادی آرمیده گام ، تن لغزان و خواهشبار ، حسرتناک ، عمر سبکسایه ، آینه بندان پریخانه ی چشم ، صبح سیاه ، خموش گریه آگین ، آتش خیس ، زلف نگونسار ، آفتاب شهید ، آینه ی جویبار  و .... بسیار شیرین بودند . ابتهاج با واژه های ساده ، مفاهیم بلندی ساخته و علاوه بر آن تصاویر حسی و نقاشی های گوناگونی با رنگ آمیزی فوق العاده دارد که در پایان به نمونه هایی از آن ها اشاره می شود  :

شب ز طرب می شکفت چون گل رویا

عکس رخ مه ، در آبگینه ی دریا :

چون رخ ساقی که واژگون شده در جام   .   همان . صفحه ی 17

می رفت آفتاب و به دنبال می کشید

دامن ز دست کشته ی خود روز نیمه جان .   همان . صفحه ی 24

ای کدامین شب

یک نفس بگشای

جنگل انبوه مژگان سیاهت را .   همان . صفحه ی 63

وان طلایی زورق خورشید را

صخره های ساحل مغرب شکست  !  . همان . صفحه ی 88

باز باران است و شب چون جنگلی انبوه

از زمین آهسته می روید ...

شاخه ای بر پنجره انگشت می ساید

اشک باران می چکد بر شیشه ی تاریک  . همان . صفحه ی 92

دشتستان . بنار آب شیرین    -  شهریور 1370

 

 


 نوشته شده توسط محمد غلامی در سه شنبه 95/10/28 و ساعت 6:54 صبح | نظرات دیگران()

ن والقلم و ما یسطرون

قسم به قلم و آنچه می نویسد . قرآن کریم

در هر جامعه ای ، افراد و قشرهای مختلفی با سلیقه های گوناگونی زندگی می کنند  که هر کسی می کوشد تا گلیم خویش را از آب بیرون بکشد و یا دیگران را با خود همراه کند و هر کس خود را معیار می داند  بدین گونه که اگر کاری موافق طبع و اندیشه اش انجام گرفت ، صواب و گرنه خطاست .

در دنیای ما ، سیاستمداران به دنبال طرفدارانی سطحی نگر و ساده اندیش اند تا از کثرت وجودشان به نفع خود بهره ببرند و آنان را مستمسک اهداف خود قرار دهند و اقشار دیگر نیز به گونه ای دیگر وارد می شوند اما نویسندگان که خون تعهد و مسئولیت در رگ هایشان جریان دارد ، جز این می اندیشند اگر چه نویسندگانی نیز وجود دارند که به دنبال طرفدارانی احمق هستند .

روی سخن من با نویسندگان واقعی است . آنان که بدون کمترین انتظاری از مردم ، خود را و قلم خود را در راه مردم و در مسیر تعالی اندیشه ها قرار می دهند . آنان که با تباهی می ستیزند حتی اگر به قیمت جانشان تمام بشود یا در کنج زندان ها عمر را سپری کنند بی آنکه مردم آنان را بشناسند . تحمل بار سنگین تعهد و مسئولیت اولین وظیفه ی هر انسان صاحب اندیشه و قلم است . نویسنده باید به کار خود عشق بورزد و به خود ایمان داشته باشد تا در مقابل هیچ قدرت و به هیچ بهایی قلم را نفروشد . اگر به جای بیان سیاهه ای از وظایف نویسنده ، بخواهیم در یک عبارت کوتاه وظیفه ی صاحب قلم را بیان کنیم ، شاید بتوانیم بگوییم که نویسنده و شاعر در پی بیداری مردم و مبارزه با تحجر است و همین بیداری است که در طول تاریخ ، انبیا را نیز مورد بی مهری صاحبان قدرت ،  دانشمندان را مغضوب بارگاه شاهان و نویسندگان روشنفکر را در جبهه ی مخالف سیاستمداران دروغگو قرار داد . پس باید قدر قلم و اندیشه را دانست . به قلم عشق ورزید . به قلم سوگند خورد و به قلم وفادار ماند .

برازجان – 20 مهرماه 1383

 

 

 


 نوشته شده توسط محمد غلامی در دوشنبه 95/10/27 و ساعت 7:23 صبح | نظرات دیگران()

لطف حق

  شاید نتوان دو اصطلاح حکیم و عارف را هم زمان برای شخصی به کار برد ولی پروین اعتصامی حکیمی عارف و عارفی حکیم بود که با قلبی مالامال از محبت و عشق و سری پر شور  و روحی وابسته به عالم ملکوت ، اشعاری جاودانه سرود و با شعرهایش جاودانی شد . وی شاعری بلند همت و سخندانی توانا بود که هر شعرش روزنه ای به روح بلند اوست و در این میان نگاهی کوتاه به مثنوی لطف حق او داریم .

پروین در این شعر ، عارفی است به تمام معنی و هستی را از انوار الهی می بیند :

این سخت پروین نه از روی هواست

هر کجا نوری ست ز انوار خداست

در ابتدای این حکایت با انسانی رو به رو هستیم که اگر چه امر حق را اطاعت کرده ، ولی در دلش هنوز تردید وجود دارد و جالب این که او حرکت کرده و تردید دام راهش نشده است . مادر ( انسان سالک ) از یک سو دست به گریبان اندیشه ی باطل است از سویی دیگر ، فرزند ( همه چیز ) خود را فدا می کند  و شاید از همین همت بلند است که از همان ابتدای راه ، دلش مهیای پذیرش وحی می شود :

وحی آمد کاین چه فکر باطل است

رهرو ما اینک اندر منزل است

و نکته ی مهم این که آنچه در راه خدا داده می شود ، پذیرفتنی است :

ما گرفتیم آنچه را انداختی

دست حق را دیدی و نشناختی

او با نگاهی عارفانه مسائل را طرح می کند و به نظر می رسد که رنگ جبر و تفویض در این مثنوی به به گونه ای زیبا پرتو می افکند   :

رودها از خود نه طغیان می کنند

آنچه می گوییم ما آن می کنند

ما به دریا حکم طوفان می دهیم

ما به سیل و موج فرمان می دهیم ....

سوزن ما دوخت هر جا هر چه دوخت

زآتش ما سوخت هر شمعی که سوخت

و به راستی این سخن یاد آور سخن حافظ است که فرمود :

رضا به داده بده وز جبین گره بگشای

که بر من و تو درِ اختیار نگشاده است

با این تفاوت که جبر و تسلیمی که پروین در سرتاسر دیوان خود مطیع اوست ، در مقابل شرار عصیان حافظ رنگ می بازد که گفت :

چرخ بر هم زنم ار غیر مرادم گردد

من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک

 

بنار آب شیرین – آذرماه 1370 


 نوشته شده توسط محمد غلامی در شنبه 95/10/25 و ساعت 8:6 صبح | نظرات دیگران()
   1   2   3   4   5   >>   >
درباره خودم

ادبیات و فرهنگ
محمد غلامی
شعر ، خاطره ، مقاله و...

آمار وبلاگ
بازدید امروز: 85
بازدید دیروز: 74
مجموع بازدیدها: 182735
جستجو در صفحه

لینک دوستان
سلام دوستان عزیزم به وبلاگ جبهه بیداری اسلامی خوش آمدید
سایت اطلاع رسانی دکتر رحمت سخنی Dr.Rahmat Sokhani
بنارانه
لحظه های آبی( سروده های فضل ا... قاسمی)
پایگاه خبری تحلیلی فرزانگان امیدوار
نیمکت آخر
جاده های مه آلود
+O
تنهایی......!!!!!!
کانون فرهنگی شهدا
ل ن گ هــــــــک ف ش !
عصر پادشاهان
پژواک
تعمیرات تخصصی انواع پرینتر لیزری اچ پی HP رنگی و تک رنگ و اسکنر
جوان ایرانی
****شهرستان بجنورد****
هستی تنهاااااا.....
►▌ رنگارنگ ▌ ◄
وبلاگ شخصی مهندس محی الدین اله دادی
♥نقطه سر قبر♥
.: شهر عشق :.
تراوشات یک ذهن زیبا
پیامنمای جامع
بوی سیب
سایت روستای چشام
نرگس 1
فقط عشقو لانه ها وارید شوند
محمد جهانی
*×*عاشقانه ای برای تو*×*
رازهای موفقیت زندگی
دوره گرد...طبیب دوار بطبه...
بلوچستان
نغمه ی عاشقی
افســـــــــــونگــــر
برادران شهید هاشمی
شهداشرمنده ایم _شهرستان بجنورد
به تلخی عسل
عشق
عمو
@@@باران@@@
دریایی از غم
غدیریه
ऌ عاشق بی معشوق ऌ
ما با ولایت زنده ایم
گروه اینترنتی جرقه ایرانی
.:مطالب جدید18+ :.
غزل باران
wanted
آتیه سازان اهواز
دُرُخـــــــــــــــــــــــش
رویابین
اهلبیت (ع)،کشتی نجات ما...
کنیز مادر
نوری چایی_بیجار
روان شناسی * 心理学 * psychology
صاعقه
تینا!!!!
مهربانی
خیارج سرای من است
شَبـَــــــــــــــکَة المِشـــــــــــــکاة الإسلامیــــــــــة
مشق عشق ناز
سکوت پرسروصدا
دخترونه
ماه مهربان من
خودم وخودش

آشنایی با زبان تات
دلنوشته های یه عاشق!
علم نانو در زندگی
جامع ترین وبلاگ خبری
مهندسی پیوند ارتباط داده ها ICT - DCL
شایگان♥®♥
خواندنی های ایران جهان
احساس ابری
حرف های نگفته دلهای شکسته بارانی از غم
چیزهای جالب
متن ترانه ماندگارترین آهنگ های ایرانی
☻☺♫♪ دو دخـــــــتـــر ♣ ♠
به بهترین وبلاگ سرگرمی خوش امدید
جـــــــــــوکـ فــــــــــا
افسانه ی دونگ یی
محمدملکی
دوستانه
جوک و خنده
$عسل، شیرینی قلبها$
fazestan
زادگاهم بنارآبشیرین را دوست میدارم
قلب خــــــــــــاکی نوجوونی
Love
جزیره صداها
معماری
طراوت باران
ساعت شنی
بهارانه
•°•°•دختـــــــــــرونه هـــای خاص مــــــــــــن•°•°•
کلکسیون تمبرخانواده شهید محمدسخنی وجمیله رمضان
لوگوی دوستان
پیوندهای روزانه
خبر نامه