سفارش تبلیغ
صبا ویژن
 
دانش، بهترین زیبایی است . [امام علی علیه السلام]
 
امروز: یکشنبه 99 اسفند 17

از برازجان که برگشتم ، ماشینم به اندازه ی تمام راه های خاکی پس از باران های آخر آذر ماه ، گل آلود بود . سرتاسر سیاه  . آقای حسینی که بیشتر سرو کارش با شهر است ، کارواشی را معرفی کرد تا بعد از اتمام کار، به آنجا بروم . کارگر کارواش آنقدر با حوصله کار می کرد که یقین پیدا کردم اگر بمانم ، به جلسه ی هفتگی شعر اداره ارشاد نمی رسم .  بیرون آمدم . دوربرگردان را که دور زدم ، یادم آمد فردا آقای دهداری هم به مرخصی می رود و تنها می مانم . به ناچار قید شعر را زده و به کارواش برگشتم اما نه تنها شستن ماشین قبلی تمام نشده بود ، بلکه در همین چند دقیقه ، ماشینی دیگر نیز آمده بود . کارگر کارواش گفت که  بعد از آن دو ، نوبت شماست . این بار بدون هیچ تردیدی بیرون آمدم تا جایی دیگر پیدا کنم . فلکه ی پریشانی را دور زدم . خیلی نیامده بودم  که تابلو کارواشی را دیدم . داشتم پارک می کردم که یکباره دنده ی ماشین رها شد . پیش تر نیز در برازجان چنین موردی پیش آمده بود که استاد رحمان ، باطری و چند پیچ دیگر را باز و یکی از قطعات را عوض کرد و ماشین را راه انداخت . در فاصله ای که نشسته بودم ، با آقایان حسینی و صابری هم تماس گرفتم و راهنمایی خواستم . شستن که تمام شد و نتوانستم به عقب برگردم ، آقای عیسایی مدیر کارواش که جوان بسیارخوش برخوردی بود ، علت را جویا شد . برایش توضیح دادم . او بی معطلی  دست پشت باطری کرد و قطعه ای را بیرون کشید و به دستم داد و با اشاره به یدکی فروشی همسایه اش گفت برو و این را بخر و بیاور . او قطعه ی نو را کمتر از سی  ثانیه جا انداخت و لبخندی بر لبم نشاند . شماره اش را یاد داشت کرده ، شماره ام را به او دادم  و گفتم ضرب المثلی هست که می گوید : « کوه به کوه نمی رسد اما آدم به آدم می رسد » . هنوز وقت باقی بود . همچنان که به دیدار دوستان شاعر می رفتم ،  با خود فکر می کردم به راستی خیلی از اتفاقات توی زندگی می افتد که ممکن است همان لحظه باعث ناراحتی ما بشود ولی در دراز مدت می تواند نتیجه ای جالب داشته باشد . 


 نوشته شده توسط محمد غلامی در جمعه 95/10/10 و ساعت 9:18 صبح | نظرات دیگران()

مرخصی را طوری تنظیم کردم تا برای روزهای لازمی که دعوت شده بودم ، در دشتستان باشم . صیح روز بیست و هشتم با همسرم به بوشهر رفتیم و  از خیابان ساحلی جفره ی منیرو تا بندرگاه چرخی زدیم  . عصر در حسینیه ی بندرگاه جلوی در ایستادم  و پس از پایان مراسم سالگرد ماشا الله فولادی ، عازم برازجان شدیم . شب نیز مثل تمام شب های  برازجان  ، نزد مادرم رفتم . سی ام آذر ماه اما  دشتستان بارانی بود که نیما از بوشهر آمد تا  بعد از غروب آفتاب ، با او و همسرم عازم گناوه شویم . شب بود .  باران و موسیقی و  موسیقی باران در اندیشه ای یلدایی . زیر نور و تاریکی و هوایی که شمالی شده بود که حسن حیدری خبر لغو شب شعر یلدایی گناوه را رساند .  در اولین دوربرگردان برگشتیم تا راه به راه به بازار برویم و آجیل بگیریم و نزد مادر سر بزنیم و بعد هم  بچه ها بیایند و جمع بشویم . صبح روز چهار شنبه اما پاکتی گچ خریدم و با نیما به پشت بام رفتیم تا حاشیه ی شمالی خانه که آب پایین انداخته  و موجب خرابی گچ و دیوار شده بود را ترمیم کنیم . در فاصله ی چند ساعتی که بالا بودم ، با دست و لباسی گچی ، چندین بار با خانم معصومه خدادادی و آقای  دکتر غلامرضا ابراهیمی که از داوران جشنواره بود سخن گفتم  و این که مجال  نوشتن بیانیه ی هیئت داوران را ندارم .  دکتر حسین جلال پور بیانیه را که نوشت ، در واتس آپ برایم ارسال کرد  . عصر هم خوابیدم تا سرحال تر از همیشه در مراسم اختتامیه ی طنز محلی « چهک و پریک » شرکت کنم . تنگ غروب که بیدار شدم ، شنیدم که آقایان کمالی و هاشمی نباید شعر بخوانند و دیگران نیز شعرهایی را می توانند  بخوانند که واژه ی « یلدا » در آن نیامده باشد . با بتول و غزل به جلسه رفتیم . استقبال چنان بود که جای خالی برای ایستادن هم به سختی گیر می آمد . نزد دکتر ابراهیمی رفتم . وی بیانیه را روی کاغذ هم آورده بود و از من خواست تا حداقل یک بند از برداشت هایم نسبت به شعرها را به آن بیفزایم که چنان کردم . از آنجا که شعر من نیز  یلدایی بود ،  اعلام کردم که شعر نمی خوانم اما به احترام جلسه و مردم وخانم خدادادی و آقای شهرام قلی زاده و این که از طرف آنان به عنوان یکی از داوران انتخاب شده ام ، تا پایان مراسم با افتخار خواهم ماند . برخی مراسم حاشیه ای ، جلسه را به سوی جشن می کشاند و از اهداف اختتامیه ی جشنواره ی شعر محلی دور می کرد اما چون باعث شادمانی مردم بود ، شخصا با آن چندان  مشکلی نداشتم ولی در پی دستورات مبنی بر نخواندن شعرهایی که واژه ی یلدا در آنان آمده ، ابهاماتی پیش آمد . وقتی تعدادی از شاعران نتوانستند شعرهای برتر و برگزیده ی  خود را بخوانند ، به ناچار شعرهایی خواندند که در حد و اندازه ی جشنواره نبود و نه تنها بسیاری از مردم از آن ها به درستی  انتقاد داشتند ، بلکه داوران نیز آنان را حذف کرده بودند . این نکته گلایه های تعدادی از دوستان شاعر را نیز در پی داشت و به این شبهه دامن زده بود که داوران افراد برگزیده را نه بر اساس قوت شعر بلکه بر اساس روابط برگزیده اند . این انتقادات که هم حضوری و هم در فضای مجازی مطرح شد ، نه تنها مرا ناراحت نکرد ، بلکه آن را حق افراد می دانم اما از برخی اقدامات ، از جمله اقدام خانم دکتر نعیمه متوسلی که خود از داوران بود ، به شدت متاسف شدم  چرا که بدون مشورت با داوران ، و البته با رعایت ترتیب نام افراد برگزیده ی جشنواره  ، بی مشورت با دیگر داوران ، متن  بیانیه ای نوشته و آن را خواند تا  روز بعد در فضای مجازی و در پاسخ سوال او عینا بنویسم  : 

« من نه تنها با شما مشکلی ندارم بلکه وجودتان را مایه ی افتخار می دانم و تمام زحماتی که برای دشتستان و ادبیات و فرهنگ می کشید را قدر می دانم و به سهم خودم خاک پایتان را می بوسم اما  در مورد بیانیه ی هیئت داوران  ، باید بیانیه از طرف همه ی داوران باشد و هر کسی آن را می نویسد ، نظر دیگران را نیز جویا شود . من بیانیه ی آقای جلال پور که برایم فرستاده بود را خواندم و نظر دادم و آقای ابراهیمی  نیز با من مشورت کرد . به همین دلیل ، آن را بیانیه ی هیئت داوران می دانم و هر بیانیه ای دیگر که بدون مشورت اطلاع من به عنوان یکی از داوران نوشته شده  و از من نیز نظری نخواسته اند  را به رسمیت نمی شناسم . با احترام »     


 نوشته شده توسط محمد غلامی در شنبه 95/10/4 و ساعت 8:8 عصر | نظرات دیگران()

چند روزی است که حال خوشی ندارم . امروز پرداخت قسط ها بهانه ای شد تا بیرون بزنم . غروب را گذرانده بودم . جمعه بود و تعطیل. مثل همیشه از باجه ی اولین بانک بین راه استفاده کرده و این بار با خود گفتم تا اینجا که آمده ام ، از تنها خیابان کنگان پیش می روم و از جاده ی ساحلی برمی گردم . آن سوی کنگان که برمی گشتم ، یادم آمد که روزی با دوستان از مسیر ف