قیمت سرور خرید سرور قیمت سرور اچ پی قیمت رم سرور قیمت هارد سرور قیمت لپ تاپ قیمت لب تاب قیمت نوت بوک قیمت لپ تاپ ایسوس قیمت لپ تاپ لنوو قیمت لپ تاپ اچ پی قیمت لپ تاپ ایسر قیمت سوئیچ سیسکو قیمت مودم دی لینک قیمت مودم تی پی لینک لپ تاپ قیمت مادربرد قیمت یو پی اس فروش یو پی اس قیمت پرینتر قیمت دوربین مداربسته قیمت پرینترهای اچ پی دوربین مداربسته قیمت گوشی موبایل قیمت پاوربانک قیمت گوشی سامسونگ قیمت هارد اکسترنال قیمت هارد اس اس دی قیمت فلش مموری قیمت باتری لپ تاپ
سفارش تبلیغ
صبا
 
اسلام را چنان وصف کنم که کس پیش از من نکرده است . اسلام گردن نهادن است و گردن نهادن یقین داشتن ، و یقین داشتن راست انگاشتن ، و راست انگاشتن بر خود لازم ساختن ، و بر خود لازم ساختن انجام دادن ، و انجام دادن به کار نیک پرداختن . [نهج البلاغه]
 
امروز: یکشنبه 96 خرداد 7

از برازجان که برگشتم ، ماشینم به اندازه ی تمام راه های خاکی پس از باران های آخر آذر ماه ، گل آلود بود . سرتاسر سیاه  . آقای حسینی که بیشتر سرو کارش با شهر است ، کارواشی را معرفی کرد تا بعد از اتمام کار، به آنجا بروم . کارگر کارواش آنقدر با حوصله کار می کرد که یقین پیدا کردم اگر بمانم ، به جلسه ی هفتگی شعر اداره ارشاد نمی رسم .  بیرون آمدم . دوربرگردان را که دور زدم ، یادم آمد فردا آقای دهداری هم به مرخصی می رود و تنها می مانم . به ناچار قید شعر را زده و به کارواش برگشتم اما نه تنها شستن ماشین قبلی تمام نشده بود ، بلکه در همین چند دقیقه ، ماشینی دیگر نیز آمده بود . کارگر کارواش گفت که  بعد از آن دو ، نوبت شماست . این بار بدون هیچ تردیدی بیرون آمدم تا جایی دیگر پیدا کنم . فلکه ی پریشانی را دور زدم . خیلی نیامده بودم  که تابلو کارواشی را دیدم . داشتم پارک می کردم که یکباره دنده ی ماشین رها شد . پیش تر نیز در برازجان چنین موردی پیش آمده بود که استاد رحمان ، باطری و چند پیچ دیگر را باز و یکی از قطعات را عوض کرد و ماشین را راه انداخت . در فاصله ای که نشسته بودم ، با آقایان حسینی و صابری هم تماس گرفتم و راهنمایی خواستم . شستن که تمام شد و نتوانستم به عقب برگردم ، آقای عیسایی مدیر کارواش که جوان بسیارخوش برخوردی بود ، علت را جویا شد . برایش توضیح دادم . او بی معطلی  دست پشت باطری کرد و قطعه ای را بیرون کشید و به دستم داد و با اشاره به یدکی فروشی همسایه اش گفت برو و این را بخر و بیاور . او قطعه ی نو را کمتر از سی  ثانیه جا انداخت و لبخندی بر لبم نشاند . شماره اش را یاد داشت کرده ، شماره ام را به او دادم  و گفتم ضرب المثلی هست که می گوید : « کوه به کوه نمی رسد اما آدم به آدم می رسد » . هنوز وقت باقی بود . همچنان که به دیدار دوستان شاعر می رفتم ،  با خود فکر می کردم به راستی خیلی از اتفاقات توی زندگی می افتد که ممکن است همان لحظه باعث ناراحتی ما بشود ولی در دراز مدت می تواند نتیجه ای جالب داشته باشد . 


 نوشته شده توسط محمد غلامی در جمعه 95/10/10 و ساعت 9:18 صبح | نظرات دیگران()

مرخصی را طوری تنظیم کردم تا برای روزهای لازمی که دعوت شده بودم ، در دشتستان باشم . صیح روز بیست و هشتم با همسرم به بوشهر رفتیم و  از خیابان ساحلی جفره ی منیرو تا بندرگاه چرخی زدیم  . عصر در حسینیه ی بندرگاه جلوی در ایستادم  و پس از پایان مراسم سالگرد ماشا الله فولادی ، عازم برازجان شدیم . شب نیز مثل تمام شب های  برازجان  ، نزد مادرم رفتم . سی ام آذر ماه اما  دشتستان بارانی بود که نیما از بوشهر آمد تا  بعد از غروب آفتاب ، با او و همسرم عازم گناوه شویم . شب بود .  باران و موسیقی و  موسیقی باران در اندیشه ای یلدایی . زیر نور و تاریکی و هوایی که شمالی شده بود که حسن حیدری خبر لغو شب شعر یلدایی گناوه را رساند .  در اولین دوربرگردان برگشتیم تا راه به راه به بازار برویم و آجیل بگیریم و نزد مادر سر بزنیم و بعد هم  بچه ها بیایند و جمع بشویم . صبح روز چهار شنبه اما پاکتی گچ خریدم و با نیما به پشت بام رفتیم تا حاشیه ی شمالی خانه که آب پایین انداخته  و موجب خرابی گچ و دیوار شده بود را ترمیم کنیم . در فاصله ی چند ساعتی که بالا بودم ، با دست و لباسی گچی ، چندین بار با خانم معصومه خدادادی و آقای  دکتر غلامرضا ابراهیمی که از داوران جشنواره بود سخن گفتم  و این که مجال  نوشتن بیانیه ی هیئت داوران را ندارم .  دکتر حسین جلال پور بیانیه را که نوشت ، در واتس آپ برایم ارسال کرد  . عصر هم خوابیدم تا سرحال تر از همیشه در مراسم اختتامیه ی طنز محلی « چهک و پریک » شرکت کنم . تنگ غروب که بیدار شدم ، شنیدم که آقایان کمالی و هاشمی نباید شعر بخوانند و دیگران نیز شعرهایی را می توانند  بخوانند که واژه ی « یلدا » در آن نیامده باشد . با بتول و غزل به جلسه رفتیم . استقبال چنان بود که جای خالی برای ایستادن هم به سختی گیر می آمد . نزد دکتر ابراهیمی رفتم . وی بیانیه را روی کاغذ هم آورده بود و از من خواست تا حداقل یک بند از برداشت هایم نسبت به شعرها را به آن بیفزایم که چنان کردم . از آنجا که شعر من نیز  یلدایی بود ،  اعلام کردم که شعر نمی خوانم اما به احترام جلسه و مردم وخانم خدادادی و آقای شهرام قلی زاده و این که از طرف آنان به عنوان یکی از داوران انتخاب شده ام ، تا پایان مراسم با افتخار خواهم ماند . برخی مراسم حاشیه ای ، جلسه را به سوی جشن می کشاند و از اهداف اختتامیه ی جشنواره ی شعر محلی دور می کرد اما چون باعث شادمانی مردم بود ، شخصا با آن چندان  مشکلی نداشتم ولی در پی دستورات مبنی بر نخواندن شعرهایی که واژه ی یلدا در آنان آمده ، ابهاماتی پیش آمد . وقتی تعدادی از شاعران نتوانستند شعرهای برتر و برگزیده ی  خود را بخوانند ، به ناچار شعرهایی خواندند که در حد و اندازه ی جشنواره نبود و نه تنها بسیاری از مردم از آن ها به درستی  انتقاد داشتند ، بلکه داوران نیز آنان را حذف کرده بودند . این نکته گلایه های تعدادی از دوستان شاعر را نیز در پی داشت و به این شبهه دامن زده بود که داوران افراد برگزیده را نه بر اساس قوت شعر بلکه بر اساس روابط برگزیده اند . این انتقادات که هم حضوری و هم در فضای مجازی مطرح شد ، نه تنها مرا ناراحت نکرد ، بلکه آن را حق افراد می دانم اما از برخی اقدامات ، از جمله اقدام خانم دکتر نعیمه متوسلی که خود از داوران بود ، به شدت متاسف شدم  چرا که بدون مشورت با داوران ، و البته با رعایت ترتیب نام افراد برگزیده ی جشنواره  ، بی مشورت با دیگر داوران ، متن  بیانیه ای نوشته و آن را خواند تا  روز بعد در فضای مجازی و در پاسخ سوال او عینا بنویسم  : 

« من نه تنها با شما مشکلی ندارم بلکه وجودتان را مایه ی افتخار می دانم و تمام زحماتی که برای دشتستان و ادبیات و فرهنگ می کشید را قدر می دانم و به سهم خودم خاک پایتان را می بوسم اما  در مورد بیانیه ی هیئت داوران  ، باید بیانیه از طرف همه ی داوران باشد و هر کسی آن را می نویسد ، نظر دیگران را نیز جویا شود . من بیانیه ی آقای جلال پور که برایم فرستاده بود را خواندم و نظر دادم و آقای ابراهیمی  نیز با من مشورت کرد . به همین دلیل ، آن را بیانیه ی هیئت داوران می دانم و هر بیانیه ای دیگر که بدون مشورت اطلاع من به عنوان یکی از داوران نوشته شده  و از من نیز نظری نخواسته اند  را به رسمیت نمی شناسم . با احترام »     


 نوشته شده توسط محمد غلامی در شنبه 95/10/4 و ساعت 8:8 عصر | نظرات دیگران()

چند روزی است که حال خوشی ندارم . امروز پرداخت قسط ها بهانه ای شد تا بیرون بزنم . غروب را گذرانده بودم . جمعه بود و تعطیل. مثل همیشه از باجه ی اولین بانک بین راه استفاده کرده و این بار با خود گفتم تا اینجا که آمده ام ، از تنها خیابان کنگان پیش می روم و از جاده ی ساحلی برمی گردم . آن سوی کنگان که برمی گشتم ، یادم آمد که روزی با دوستان از مسیر فلکه ی پریشانی تا کنار دریا رفته و عصری را تا نیمه های شب در آب و ساحل گذرانده بودیم . در دلم گذشت حالا که تنها هستم ، تا ساحل نیز سری بزنم  و برگردم . هنوز به فلکه نرسیده بودم که خودروی سفید رنگی با سرعتی سرسام آور از سمت راست من سبقت گرفت و بین من و ماشینی که با فاصله ای مناسب جلوتر از من در حرکت بود ویراژی داد و به چپ  پیچید و از آن نیز گذشت و خواست حرکات مارپیچی اش را تکمیل کرده  و به راست پیچید اما چون سرعتش زیاد بود ، کنترل از دست داد و خودرو  به سمت پیاده رو کج کرد تا با شدت تمام  به موانع برخورد کرده و متوقف شود  . من اما ته دلم ناراضی نبودم چرا که احساس کردم راننده ی جوان  از این کار برای آینده درس می گیرد . وقتی روبرویش رسیدم ، موتورسیکلتی مچاله شده دیدم . آن سوی تر مردی نیز بدون حرکت در پیاده رو افتاده ،  در خود جمع شده بود  و چادری سیاه و مچاله تر که احساس کردم باید زنی در آن پیچیده شده باشد  نیز نزدیکی او  بدون حرکت بر سنگفرش پیاده رو بود . دانستم چه حادثه ی تلخی روی داده . مغازه داران هراسان می رسیدند  و زنی شیون کنان به سمت صحنه می دوید .  پاهایم  می لرزید . تلخ بود . پریشان تر از همیشه از پریشانی گذشتم و در حالی که در بین راه ،  اشک هایم را پاک می کردم ،  به سوی کمپ برگشتم       . 


 نوشته شده توسط محمد غلامی در جمعه 95/7/30 و ساعت 9:35 عصر | نظرات دیگران()

به استاد حسن عبدالهی

« پرتوک » اسیر در « بنار » م کرده

تا صبح « مروک »  بی قرارم کرده

بعد از عمری رو به « بنک » آوردم

اینجا همه « دانوک » دچارم کرده 

شاید دهه ی هفتاد بود که شبی منزل دوستی بودم در روستای ساحلی بنک . دل خوش که در هوای زیبای بهاری تا صبح به ستارگان نگاه می کنم بی آنکه پشه ( مروک ) و کک ( پرتوک ) بنار ، آزارم بدهد . وقتی میزبان ،  بسترم را زیر آسمان گسترد و با خطی سفیدی  از « سم » محاصره ام کرد و گفت : « دانوک » ( نوعی مورچه ) خطرناک تر از عقرب است ، دلتنگ مروک های روستایم بنار  شدم . آن شب نیش بود و سم .  امشب اما نوش و حلوا . وقتی شیرینی شعر و داستان انجمن ادبی کنگان با حلوای بومی بنک می آمیزد ، غوغایی می آفریند تا به عنوان آخرین نفر که از اتاق بیرون می آیی ، باز هم به حلوا دل بسپاری و دور از چشم دیگران ، چنگالی به دست بگیری که شب ظاهر و باطن شیرین است در منزل پر از صفا و صمیمیت استاد حسن عبدالهی تا زیر دست استاد مختار زاده بنشینی ،  با صدای زیبای حمید اسلامی و با حافظ آغاز شوی و به شعرو صدا غبطه بخوری ، از استاد ابراهیمی و کتاب جدیدش بشنوی ، خدر مدام بخندد و عینکش را تا  پیشانی بالا ببرد  و داستان بخواند ،  پری کنگونی عکس بگیرد ،  با زلال مهربانی کریمی از ته دل لبخند بزنی و چهارپاره ی بصری نم بر پرده ی چشمانت بنشاند  .  مهاجری در پی  غزل  یک ریز دفتر را ورق بزند . جاگرانی دوباره حضرت حافظ را به خواندن دعوت کند  .  خاک نژاد متین و بزرگوار سهم خود را به دیگران ببخشد . سلیمانی مثل همیشه شیرین بیاید و این بار با طنز بیامیزد . موسوی بوی « مزیری و بی برا » را هدیه بیاورد . واعظ و  قربانی به تراوش دل دعوتت کنند و خانم عبدالهی سینی سینی  فرهنگ مهربانی و مهمان نوازی جنوب را کنارت بگذارد تا  تو از جهان ببری و در بهشت جریان بیابی . تا  لبریز  از لبخند و هیجان و عشق برگردی  سرزنده تر از همیشه  که وقتی ماجرای شیشه ی ماشین خدر را بشنوی ، فی البداهه زیر نور موبایلت لبخند بزنی و بنویسی :

گفتم که رخ تو برده از من دین و ...

خوش تر بنمای چهره ی شیرین و ...

گفتا : « پی غارتی .

ندیدی که خدر

پایین آورد شیشه ی ماشین و ... »


 نوشته شده توسط محمد غلامی در چهارشنبه 95/7/28 و ساعت 3:46 عصر | نظرات دیگران()

عصر پنج شنبه هجدهم شهریور 95 حرکت کردیم . ساعت 5 بعد از ظهر یکی از روزهای گرم دشتستان . از برازجان تا بقعه ی سید حسین در کازرون ، راهی نبود اما ترافیک سنگین آخر هفته ، حرکت ما را به شدت کند کرده بود . محمد  با سارا بودند که رسول  ، غزاله و ثنا نیز همراهشان بودند . من نیز با بتول و غزل بودم و نیما هم رانندگی می کرد . حسن و فروغ هم قرار بود که بعد از ما حرکت کنند . رسیدیم . ماشین هایمان را در پارکینگ قرار دادیم و زیر چند درخت انبوه فرش هایمان را گستردیم . جای را طوری انتخاب کرده بودیم که فردا ظهر ، در سایه سار درختان باشیم . چند رشته آب در آن محوطه پر درخت جاری بود اما کنار جویی که ما اتراق کرده بودیم ، آب حرکت نداشت و تا دلت بخواهد ، آشغال و زباله در جوی ریخته بودند . به نظر می رسید که مسئولان آنجا ، کمتر به بهداشت و زیبایی آن محیط توجه دارند . هر لحظه بر انبوهی جمعیت افزوده می شد . ضلع شرقی ما جوی آب بود و سمت غربمان چند چند ردیف پله ساخته بودند تا جمعیت بتوانند روی سکوهایی که برای نشستن و برافراشتن چادرهای مسافرتی تعبیه شده بود بروند . برای گذر از روی آب ، پلی سیمانی ساخته بودند که نه تنها نرده ای نداشت ، بلکه عرض آن نیز بسیار کم بود و هر بار که از روی آن می گذشتم ، احساس خطر می کردم . گنبد سید حسین بدون کاشی کاری بود و دو گنبد ناتمام نیز در کنارش به سمت بالا سر برآورده بود . درون آن البته زیبا و آینه کاری شده بود . شاید گنبد نیز در دست تعمیر بوده . دستشویی ها به اندازه ی کافی بودند اما به اندازه ی کافی تمیز نبودند . جایی که ما چادر برپا کرده بودیم ، شیب ملایمی داشت ولی درست یک متر شمال تر ، شیب تندتری داشت که من به زحمت روی آن شب را به روز رساندم . معلوم شد که در سیمان کاری های حاشیه ی جوی آب ، دقت لازم به عمل نیامده . قرار گرفتن چادری از چند جوان در نزدیکی ما نیز باعث شد تا خواب به چشممان نرود . آنان مدام قلیان می کشیدند و شب زنده داری می کردند و تمام شب را بیدار بودند و بلند بلند حرف می زدند و می خندیدند و یا برای اثبات برد و باختشان در بازی هایی که انجام می دادند ، جر و بحث می کردند . صبح  جمعه پس از خوردن کله پاچه که همسرم درست کرده بود ،  غزل ، نیما ، محمد ، سارا ، حسن و رسول  به روستای  باستانی بیشابور  رفتند و با دوربین ، غار شاپور را دیدند  و با یکی از هنرمندان سنگ تراش در آن روستا دیدار کرده و برگشتند . من که هنوز خسته بودم و رمقی برایم نمانده بود ، خوابیدم . بعد که همه برگشتند ، بخش زیباتری از سفرمان آغاز شد . چند بازی دسته جمعی . اما خوش ترین بخش ، شنا بود . آب سرد بود اما حیفمان آمد که به آب نزنیم . ورود به چنان آبی در ابتدای امر مشکل بود . من می خواستم مقل دوران جوانی ، با پشتک به جوی آب بروم . روی لبه ی جوی ایستادم و داشتم جای پاهایم را امتحان می کردم که یکباره رسول از پشت سر هلم داد و در آب سرد افتادم . بالاخره با هر زحمتی بود به زیر آب رفتم . غزل و سارا نیز در جوی آمده بودند . رفتن زیر آب سرد ،  برای ما دشوار بود . به همین جهت مسابقه ای ترتیب داده شد . من ، محمد ، رسول ، حسن و نیما به صورت دایره ای دورهم ایستادیم و یکی از بازی های کودکانه را آغاز کردیم . به ترتیب و به نوبت ، هر کسی انگشت میانی دستش را زیرانگشت شست قرار می داد و ضربه ای محکم به آب می زد . اگر صدای محکمی می داد و به اصطلاح خروس می شد ، خطر از سرمان می گذشت ولی اگر صدای ملایمی می داد و به اصطلاح کودکان سال های گذشته ی  بنار ، باری ( نوعی ماکیان ماده ) می شد ، باید کاملا زیر آب می رفتیم . این کار را نیز مدتی ادامه دادیم و خندیدیم و سرمای آب را تحمل کردیم . ناهار را هم محمد و رسول و حسن آماده کردند . پس از ناهار کمی بازی کردیم و رو به راه شدیم . غروب از خواب بیدار شدم . ابتدا با همسرم نزد محمد رضا ملکی سری زدیم که چند روز پیش ، مادرش را از دست داده بود . آنگاه نزد مادرم رفتیم که این روزها حال و روز خوبی ندارد . 


 نوشته شده توسط محمد غلامی در جمعه 95/6/19 و ساعت 10:48 عصر | نظرات دیگران()
   1   2   3   4   5   >>   >
درباره خودم

ادبیات و فرهنگ
محمد غلامی
شعر ، خاطره ، مقاله و...

آمار وبلاگ
بازدید امروز: 33
بازدید دیروز: 44
مجموع بازدیدها: 166962
جستجو در صفحه

لینک دوستان
.: شهر عشق :.
سلام دوستان عزیزم به وبلاگ جبهه بیداری اسلامی خوش آمدید
پایگاه خبری تحلیلی فرزانگان امیدوار
جاده های مه آلود
بنارانه
عصر پادشاهان
جوان ایرانی
لحظه های آبی( سروده های فضل ا... قاسمی)
تراوشات یک ذهن زیبا
♥نقطه سر قبر♥
پیامنمای جامع
تنهایی......!!!!!!
بوی سیب
سایت روستای چشام
نرگس 1
►▌ رنگارنگ ▌ ◄
پژواک
فقط عشقو لانه ها وارید شوند
نیمکت آخر
تعمیرات تخصصی انواع پرینتر لیزری اچ پی HP رنگی و تک رنگ و اسکنر
+O
محمد جهانی
*×*عاشقانه ای برای تو*×*
****شهرستان بجنورد****
رازهای موفقیت زندگی
دوره گرد...طبیب دوار بطبه...
ل ن گ هــــــــک ف ش !
بلوچستان
نغمه ی عاشقی
افســـــــــــونگــــر
برادران شهید هاشمی
شهداشرمنده ایم _شهرستان بجنورد
به تلخی عسل
عشق
عمو
@@@باران@@@
دریایی از غم
وبلاگ شخصی مهندس محی الدین اله دادی
غدیریه
ऌ عاشق بی معشوق ऌ
ما با ولایت زنده ایم
گروه اینترنتی جرقه ایرانی
.:مطالب جدید18+ :.
غزل باران
wanted
آتیه سازان اهواز
دُرُخـــــــــــــــــــــــش
رویابین
کانون فرهنگی شهدا
اهلبیت (ع)،کشتی نجات ما...
کنیز مادر
نوری چایی_بیجار
روان شناسی * 心理学 * psychology
صاعقه
تینا!!!!
مهربانی
خیارج سرای من است
شَبـَــــــــــــــکَة المِشـــــــــــــکاة الإسلامیــــــــــة
مشق عشق ناز
سکوت پرسروصدا
دخترونه
ماه مهربان من
خودم وخودش

هستی تنهاااااا.....
آشنایی با زبان تات
دلنوشته های یه عاشق!
علم نانو در زندگی
جامع ترین وبلاگ خبری
مهندسی پیوند ارتباط داده ها ICT - DCL
شایگان♥®♥
خواندنی های ایران جهان
احساس ابری
حرف های نگفته دلهای شکسته بارانی از غم
چیزهای جالب
متن ترانه ماندگارترین آهنگ های ایرانی
☻☺♫♪ دو دخـــــــتـــر ♣ ♠
به بهترین وبلاگ سرگرمی خوش امدید
جـــــــــــوکـ فــــــــــا
افسانه ی دونگ یی
محمدملکی
دوستانه
جوک و خنده
$عسل، شیرینی قلبها$
fazestan
زادگاهم بنارآبشیرین را دوست میدارم
قلب خــــــــــــاکی نوجوونی
Love
جزیره صداها
معماری
طراوت باران
ساعت شنی
بهارانه
لوگوی دوستان
پیوندهای روزانه
خبر نامه