سفارش تبلیغ
صبا ویژن
 
غایت دانش، عمل نیکوست . [امام علی علیه السلام]
 
امروز: یکشنبه 99 اسفند 17

 

امروز  به لب های تو  آواز ِ سکوت است

ای آنکه لبت غنچه ی باغ ِ ملکوت است

هرصبح، به گلخنده ی سیمای تو ای دوست

تا عصرگهان بر لب ِ خورشید، درود است

نام ِ من اگر بر دهنت نیست  عجب نیست

جایی که پراز نغمه ی داوود و سرود است

بر چهره ی رخشان ِ تو   گیسوی شلالت

گفتم که جهان سوخته درجنگل ِ عود است

دنیا همه جان است و جهان سبز و جوان است

تا  نام ِ بلندت   به  لب ِ چرخ ِ کبود  است

اندام ِ تو برجامه ی جان، شیوه ی تاراست

دستان ِتو برقامت ِ دل حالت ِ پود است

بگذار     ندانی  که  خدای منی     ای یار

یاد ِ تو دراین شعر مرا بود و نبود است

محمد غلامی- دشتستان تیرماه 1391 


 نوشته شده توسط محمد غلامی در جمعه 91/6/3 و ساعت 12:46 عصر | نظرات دیگران()

باز گشته ام زراه / باز دریای من سلام

بازهم می دمد نسیم/ باز هم می رسد پیام

ای تو درمان دردها ای نفس درنفس شفا

زخم دوراز دیار را/ چشم تو داده التیام

می دهم دل به نام تو/ می زنم لب به جام تو

مثل دشت سجده می کنم/ مثل کوه می کنم قیام

با تو مست مست می شوم/بی خودی زهست می شوم

جمله کام ودست می شوم/ ای شراب ناب سبز فام

گه طلای ناب می دهی/ گاه سبزه آب می دهی

لحطه لحطه لحطه رنگ رنگ/ دشت دشت دشت نقره فام

عشق یعنی که موج آب/ موج یعنی که شعر ناب

شعر یعنی که چشم تو/ چشم تو ، چشم تو . تمام

برکه چوپان- کنگان - 12/1/1391

 


 نوشته شده توسط محمد غلامی در چهارشنبه 91/1/16 و ساعت 6:44 عصر | نظرات دیگران()

رفتی و از رفتنت خاطر پریشانم هنوز

شعله ای می سوزد از هجر ِتو برجانم هنوز

ای بهار ِآرزو از باغ ِ رویت جلوه گر

بی تو در شب های تنهایی زمستانم هنوز

گل دمید ازخاک و بلبل مطربی آغاز کرد

بی تو ای زیبا ترین، درکنج ِ زندانم هنوز

کاش می دیدی که همچون لاله داغم بر دل است

تشنه لب با پای ِ زخمی دربیابانم هنوز

تا تو بودی، بر دلم باران ِ مهری داشتی

اشک ریزان چون درختِ بعدِ بارانم هنوز

نسبتی دادم بهشت و باغ را با روی تو

ای نمی دانم چه ! زین معنی پشیمانم هنوز

***

شمع ِ خاموشم،  ز رویت برفروزانم شبی

شاخه ی خشکم،  درآغوشت بسوزانم شبی

بنار – فروردین 1382

 


 نوشته شده توسط محمد غلامی در شنبه 90/12/6 و ساعت 11:7 عصر | نظرات دیگران()

با ما زمانه پا به رکابی بود

رفت آنچنان که برق ِ شهابی بود

تا نوبتی زعشق به ما دادند

ایام را دواسبه شتابی بود

عمری درانتظار به سر بردیم

افسوس آنچه بود سرابی بود

جامی که دستِ دوست به دستم داد

برموج های عمر، حبابی بود

جان با امیدِ وصل خیالی داشت

دیداین زمان که وصل ِ تو خوابی بود

هذیان ِ تلخ ِ شعر به لب دارم

چشمت ببین چگونه شرابی بود؟!!

_____________

هفته نامه ی اتحاد جنوب- شماره 37 – دوشنبه 15/9/78


 نوشته شده توسط محمد غلامی در سه شنبه 90/10/27 و ساعت 11:35 عصر | نظرات دیگران()

زدردرای وجهانی زشوق حیران کن

کرشمه ای کن و بنیادِ سینه ویران کن

به نازجلوه کن وجان ِ پرنیازم بین

به یادِ عهدِ جوانی مرا پریشان کن

بیارجرعه ای ازجام ِجان فزای لبت

به یُمن ِ خاتم  ِ لعلت مرا سلیمان کن

قدت همیشه صنوبر، رُخـَت همیشه بهار

شبی بیا   و مرا با بهار مهمان کن

____________________

اتحاد شماره نوزدهم . دوشنبه 11/5/78


 نوشته شده توسط محمد غلامی در جمعه 90/10/23 و ساعت 9:2 عصر | نظرات دیگران()
<      1   2   3   4   5   >>   >