سفارش تبلیغ
صبا ویژن
 
هرکس به پیشباز آرای گوناگون برود، لغزشگاهها را بشناسد . [امام علی علیه السلام]
 
امروز: یکشنبه 99 اسفند 17

 صبحانه خورده بودم و می خواستم به اتاقی دیگر بروم تا درس بخوانم که دختر همسایه پریشان و گریان آمد و خبر را گفت . بی آن که کفش یا حتی دمپایی بپوشم ، با پای برهنه دویدم . جمعیت انبوهی دور انبار ایستاده بودند .  هر کدام از مردان و زنان چیزی می گفتند و به دیگران دستوری می دادند . گاو خواهرم مُلکی می خواسته از روی انبار آب قدیمی وسط حیاطشان  بگذرد که به علت فرسوده بودن ، سقف آب انبار ، فشار گاو را تحمل نکرده و فرو ریخته و گاو نیز در آب ها شناور بود . وقتی چنان دیدم ، توقف جایز ندانستم . فورا زیر شلواری را بیرون آورده و با شورت و پیراهن به درون انبار سرازیر شدم . سیم های پوسیده ی آرماتور های سقف انبار و ریسمانی که به دستم داده بودند را گرفتم و از پله های سنگی بدنه ی آن نیز استفاده کرده و چند ثانیه بعد در آب ها  بودم . پایم به کف انبار نمی رسید . شنا کنان خود را حفظ کرده بودم .  گاو بی حرکت بود . چند ریسمان خواستم . برایم فرستادند . می خواستم آن ها را از زیر شکم گاو عبور بدهم تا جمعیت آن را به بالا بکشد . سه ریسمان بود . هر سه را یک سمت گاو رها  کردم . هر کاری می کردم تا از سوی دیگر گاو ، آن را بیاورم ، ممکن نبود . شنا کنان ، پایم را از زیر شکم گاو دراز می کردم ولی پایم به ریسمان ها نمی رسید . چاره نبود . دست به ریسکی خطر ناک زدم . حیفم می آمد گاو خواهرم تلف شود . زیر شکم  گاو و میان چهار دست و پای او زیر آبی رفتم و ریسمان ها را از آن سو گرفته و برگشتم . خوشبختانه گاو تقلاهای خود را کرده و خسته بود وگرنه می توانست با حرکت دست و پای خود ، به من آسیب جدی برساند . یک ریسمان را کنار دست ها و دیگری را کنار پاها و سومی را از وسط شکم گاو گذرانده و گره زدم و با ریسمانی که یک سرش به دست جمعیت بود ، خود را بالا کشاندم . صدای صلوات بلندشد . جمعیت با کمک همدیگر ، گاو را از آب انبار بیرون کشیدند . گاو مثل بید می لرزید . من نیز دست کمی از او نداشتم و با وجودی که کنار بخاری بودم ولی می لرزیدم . زمستان بود . محمد کهنسال کاپشن خود را از تن بیرون آورد و  روی شانه ی من انداخت  . 


 نوشته شده توسط محمد غلامی در جمعه 95/8/14 و ساعت 4:30 عصر | نظرات دیگران()

 به شدت بیمار بود. روی صندلی راحتی دراز کشیده بود و پاهایش روی کرسی، شلال . با زیرپیرهنی سفید وشلوار راحتی آبی رنگی که که تا ساق پایش بالا آمده بود. آیدا با قاشق به او چیزی می خوراند. روی صندلی در مقابلش نشستم. موهای برفی . چهره ای روشن . نورانی . به آرامی نفس می کشید. گفتم : بیش از هزار کیلومتر راه را برای دیدنت پر کشیده ام . نفس زنان گفت : خواهش می کنم . وشاید اشتیاق مراحدس می زد که در آن شرایط جسمانی بدون آشنایی و وقت قبلی مرا پذیرفته بود. نگاهی به اطراف. کتاب ها و... اندیشیدم که قلب ادبیات معاصر در اینجا می تپد...بیماری، ناتوانی ، زحمت . باید دل می کندم . برخاستم . دستش را دردست گرفتم . احساس کردم « هرگز نبوده دست من اینسان بزرگ و شاد*». گفت : « ببخشید نمی تونم حرف بزنم.» رگ های چشمانم گرم شد . ونگاهی حسرت بار. ظهر مرداد 75 دهکده برایم بهاری شده بود . و نوشتم :

خورشید

 کنار پنجره

آرام با جذبه ی طلایی

 به خویشم خواند

از مدار گسستم و

به جاری دستانش پیوستم

 بتاب

تا نسترن ها سجده ات کنند .

___________________

*بخشی از شعر شاملو

نسیم جنوب – شماره ی 99 – یک شنبه 9 مرداد 1379


 نوشته شده توسط محمد غلامی در دوشنبه 90/5/3 و ساعت 6:26 عصر | نظرات دیگران()