سفارش تبلیغ
صبا ویژن
 
روا ساختن حاجت‏ها جز با سه چیز راست نیاید ، خرد شمردن آن ، تا بزرگ نماید . پوشیدن آن ، تا آشکار گردد ، و شتاب کردن در آن ، تا گوارا شود . [نهج البلاغه]
 
امروز: یکشنبه 99 اسفند 17

نه اینکه انگار دیروز بود .  دیروز بود . کنار آب های زلال باران ِ مانده در چاله های حاشیه ی راه منتظر می ماندی تا هم کلاسی ات بیاید و یک باره کلوخی به آب بزنی و بخندی و بگریزی و او خیس از پشنگه ، در صدد تلافی به دنبال تو بیفتد  یا با دوچرخه 26 سبزِ سیر از  « باغ کل غلوم » بگذری و سنگ  « بردزرد » به حالت غبطه بخورد که او آن همه راه را آمده بود غلتان تا به « شیخ منصیر » بپیوندد و هنگامی که شنیده بود آقا بالا رفته  ، همان جا مانده بود سر راه تا هر روز ببیند چطور با جیب خالی و چند کتاب از کنارش می گذری تا به صف برسی و ظهر هم با بچه ها به « باغ موری » بروی  یا  « باغ کل قاسم » یا ... و زیر سایه ی نخلی که بعد ها در شعرهایت باغی می شود  ، نان و تخم مرغی بخوری که مادرت صبح زود آن را در دستمالی پیچانده با روغنی که چند لایه نان را نرم کرده و بعد برگردی رکاب زنان و در دلوهای صمیمی و مهربانی که آب های عمق چاه قلعه را بیرون می آورند ، مِر بگذاری و در سایه ی دو درخت سایه گستر قلعه توقف کنی  و بعد بروی با جمشید و حسینقلی در زمین فوتبال کنار مدرسه با توپی که از لاستیم تیوپ دوچرخه درست کرده ای بازی کنی . آری دیروز بود . خودِ دیروز .

حالا ساختمان هم نو شده و مجبور نیستی در ساختمام بانک در منزل رضا بهروزی به آواز قاه قاه « دشتی » و آهنگ قلیانش گوش بدهی و یا به خاطر سخت گیری های « کماهی » شعر مردم را خراب کنی که :

ز کوشش به هر چیز خواهی رسید      به نمرات خوب کماهی رسید

حالا ساختمان نوشده و می توانی روی پشت بام امتحان انشا بدهی تا « آخوند زاده » میان چند ریدف بچه های معصوم قدم بزند . می توانی نهال های اطراف مدرسه را با دیگران بکاری تا درختان فردا شوند . می توانی به شعر  « سعادتمند  » گوش بدهی که :

هوا سرد بود مانند سکیمو      روانه می شدیم بهر دو لیمو

روزهای بارانی می توانی دوچرخه ات را در سبخ زار های اطراف  « باغ ملا بارونی » رها کنی و عصر که برمی گردی آن را برداری و ببری یا پیاده  به درّه های « جا رو » بروی ، کلی بازی کنی ، همان جا ناهار بخوری ، عصر هم با بچه های روستا برگردی که مثلا مدرسه بوده ای . حالا فردا « پاپری » هم اگر کف دستت را با چوب سرخ کرد ، به کلاس بروی  ، همه چیز یادت می رود  وقتی می بینی  « علی » مگس های ته کلاس را یکی یکی می گیرد ، با نخ های نازکی پایشان را می بندد و رهایشان می کند تا به قول خودش روی صورت معلم بنشیند . یا وقتی  « خدا کرم » برای بچه ی آقای حسینی لی لی لی میخواند  تا کلاس بزند زیر خنده و خنده های انفجاری حسین علی پور به آسمان برسد و کلاس همیشه شاد بماند و حسن قدرت فرصتی پیدا کند برای عرض اندامی و بازویی نشان بدهد و بهروز پاکیان هم که انگلیسیرا بیشتر از ما بلد است ، تلفظ صحیح سینما را بگوید و تو فرصت خوبی پیدا کنی تا خودت را نشان بدهی در مسابقات فوتبال کلاسی و آنقدر تعریف خودت را بدهی و به احمد نیکزاد التماس بکنی تا تو را به عنوان دروازه بان تیمش انتخاب بکند و روی تو حساب بکند و تو در دروازه بایستی و از قضا بارانی آذرنگ پا به توپ بیاید و قبل از گل زدن ، خودت را هم دریبل بزند  و خیلی چیزهای دیگر . راستی بخش عمده ای از دیروز در مدرسه ریخته . ای کاش کسی بیاید و جمعشان بکند . وقتی وارد کلاس سوم می شوی ، در ردیف راست خودت ، آخرین نیمکت را نگاه کن . درست چسبیده به دیوار . امروز کجا افتاده یا چه می کند ؟ نمی دانم . اما می دانم در دلش یک دنیا خاطره انباشته شده . اگه یه روز پیدا بشه و زبون باز کنه ، حتما می گه که هنوز خنده های شیرین خداکرم چتر زرنگاری از یادش نرفته .

 

برازجان . بهمن 87 


 نوشته شده توسط محمد غلامی در جمعه 95/8/7 و ساعت 6:40 صبح | نظرات دیگران()

بچه که بودیم ، ماه مبارک رمضان حال و هوای دیگه ای داشتیم . ما با پای برهنه در کوچه ها و بسّکی ها می گشتیم و مادران قبل از افطار به گرو شووه می آمدند و دور چاه کلته که شبیه انبار رو بازی بود ، می ایستادند و آب می کشیدند و در مشک می ریختند تا برای افطار آب خنک داشته باشند . هر بچه ای هم که تشنه بود ، نزد هر زنی که می آمد ،  دهان به دلو می نهاد و آب می نوشید . بعد هم آن زن ، مابقی آب را در مشک می ریخت و به خانه می برد . هنگام اذان هم که می شد ، نه رادیویی بود و نه چیزی . همه باید ساکت گوش می سپردند تا اذان محسینو به گوششان برسد . یاد اون دوران به خیر      . 


 نوشته شده توسط محمد غلامی در سه شنبه 95/2/7 و ساعت 5:20 عصر | نظرات دیگران()

 روزگاری بود که در تمام روز ، تنها یک ماشین از بنار می گذشت و به برازجان می رفت و سال ها بعد که تعداد ماشین ها کم کم به 2 یا 3 دستگاه رسید ، باز هم نه همه ی مردم مجال رفتن به برازجان را داشتند  تا مایحتاج روزانه ی خود را تهیه کنند و نه توان آن را . البته به این کار نیازی هم نبود چون هرروز هرآنچه در بازار برازجان (دره ) عرضه می شد ، با همان قیمت در کوچه های بنار به فروش می رسید .حسینو هر روز صبح با ماشین « خان » و بعد ها با ماشین های دیگر به برازجان می رفت و زود برمی گشت و صدایش در کوچه های بنار می پیچید که برای همه مژده بود . برای مردان این که امروز غذای مناسبی دارند . برای زنان این که از بلاتکلیفی به در آمده اند و برای کودکان این که باز « بکراهی » می خورند  . باصدایی شبه  آواز ، آنچه آورده بود را اعلام می کرد. هرچه داشت روی گاری می نهاد . مواد غذایی با او به کوچه های بنار می آمد . زنان می آمدند با غله ، خرما ، بعدها پول و بیشتر با دست های خالی  و هرچه می خواستند می بردند . در ذهن من همیشه بازار ، گاری او بود و جزاین نمی توانستم تصوری داشته باشم . اگر روزی به برازجان نمی رفت ، در سیستم غذایی بنار خلل به وجود می آمد . او ویژگی های مهمی داشت ولی تا زمانی که زنده بود ، یا کسی او را نشناخت یا خوبی هایش را اظهار نکرد . شوخ طبع و گشاده رو و دنیا دیده بود. با زن و مرد و کودک وخرد وکلان شوخی می کرد . بچه ها صدایش را تقلید می کردند . امانت دار بود . او از صادق ترین آدم های بنار بود . هیچگاه مال حرام نخورد و هنگامی که کسی می خواست بهای  قرضی هایی که نزدش برده  را حساب کند ، چون یادداشت نمی کرد ، می گفت هرچه خوت می دانی بپرداز . اگر کسی چیزی می خواست ، از برازجان برایش تهیه می کرد و با همان قیمت خرید به او می داد . مهم ترین ویژگی او ویژگی اخلاقی اش بود . او همه ی بنار را یک خانواده و خود را اهل آن خانواده می دانست و همه را برادر و خواهر خودش می دید . حسین بوستانی از کسی بدگویی نکرد و تا آنجا که از دستش بر می آمد ، به همه کمک می کرد . او علاوه بر حق معنوی زیادی که به گردن همه ی ما دارد ، به خاطر موقعیت شغلی اش ،  ممکن است به گردن برخی ، حق مادی هم داشته باشد . او سه سال است