سفارش تبلیغ
صبا
 
آنکه گرفتاری اش را به نامهربان شکوه کند، حکیم نیست . [امام علی علیه السلام]
 
امروز: پنج شنبه 96 شهریور 2

شنبه 19 آبان 69

قرار بود تا صفحه ی 50 را تدریس کند . هنگامی که اعلام کرد تا صفحه ی 70 را تدریس می کند ، من گفتم ای کاش کلاس هایمان با شما مدت بیشتری طول می کشید . قیافه اش جوان بود . بسیار جوان تر از عکس هایی که در مجلات از او دیده بودم . خیلی دوستش داشتم . اظهار محبت به او را بارها و بارها تکرار کردم . گفتم که همه ی افراد خانواده ی من شما را می شناسند . سال هاست که می شناسمش . در لابلای آثارش  و هنگامی که جای خالی سلوچ و بعد هم کلیدر به دستم رسید . با خود می گفتم او یک دهاتی است . مثل خودم . او دهاتی ها را خوب می شناسد ....

مدتی مبهوت ماندم . در خیال با خود گفتگو می کردم . با خود می گفتم ای کاش در بزرگداشت اخوان می رفتم تا او را زیارت کنم . والان غمی بزرگ بر دلم سایه افکنده است . غمی که پس از بیدار شدن از خواب به سراغم آمد ..     . 


 نوشته شده توسط محمد غلامی در سه شنبه 95/4/22 و ساعت 4:47 عصر | نظرات دیگران()

تقدیم به همسرم

این دل دیوانه دایم بی قرار تنگ زرد

خواهد از من تا که باشم در کنار تنگ زرد

از بهاران به بود پاییز و تابستان او

پس بدان تا خود چه می باشد بهار تنگ زرد

طبیعت طلحه فوق العاده است . درست مثل مردمانش . عصر تنگ غروب به تنگ زرد رفتیم . اشکفتی در غرب روستا . درّه ای با درختان و آب و آبشار . تنگ زردی که امسال کم آب تر شده اما هرگز بی مهر نشده . از دامنه های کوه بالا رفتیم . از سنگ ها گذشتیم . جوی آبی از میان دو کوه می گذشت . گاهی از زیر سنگ ها و ماسه ها و برگ ها ، پنهانی راه طی می کرد و گاه آشکارا بر سنگ های تن کوهستان می لغزید . به نزدیکی دهانه ی تنگ که می رسید ، از صخره ای بلند سرازیر می شد و آبشار می شد و آن سوی تر ، در پای صخره فرود می آمد در گورابی  همیشه زلال که هر چه آب در آن می ریخت ، به وسعتش نمی افزود چرا که ماسه ها مدام آب را می مکیدند . جایی بود برای خستگی در کردن تا پای برهنه در آن بایستی و یادت برود چقدر راه آمده ای . از لابلای سبزه ها و درخت ها عبور کردیم تا تخته سنگی مسلط میان تنگ زرد . سنگی مرتفع با سطحی صاف . اولین بار بود که با همسرم می آمدیم . فراز سنگ نشستیم  با  قهوه و میوه و گپ . لذت و زیبایی امروز طبیعت نگذاشت که روز جمعه هم در خانه بمانیم . اگر چه هر لحظه گرما زیادتر می شد ولی می رفتیم . هندوانه ولیمو شیرین باغ های بین راه ، خستگی هایمان را می شست . رفتیم تا  باغ غلامحسین محسنی زیر درخت نارنگی ، کنار جوی آبی که علف های اطرافش پونه بود . بر فرشی سبز و خوش و در باغی پر از پرتقال ، نارنگی و خارک . ناهار هم از روستا برایمان آوردند . هوا بسیار مطبوع و دلپذیر بود . همه چیز زیبا بود . همه چیز زیباست وقتی پایت را به  خنکای آب جوی بسپاری و کوه و درخت را تماشا کنی     . 


 نوشته شده توسط محمد غلامی در دوشنبه 95/4/7 و ساعت 7:8 عصر | نظرات دیگران()

 صبح یکی از روز های گرم تابستان بود. خود را برای رفتن به رودخانه برای شستن لباس و چیدن هندوانه در چَم(زمین اطراف رودخانه) آماده می کردم. درب حیاط را کوبیدند. در را بازکردیم مهمانان ناخوانده بودند. آنها را به درون خانه راهنمایی کردیم. همسرم به استقبال آنها آمدو آنها را به درون خانه ای به نام مجلسی(پذیرایی امروزه) هدایت کرد. مهمانان ، مقداری گوشت تازه به عنوان هدیه برایمان آورده بودند. ما نیز آن روز ناهارمان «تَلیت ماست» بود. ما در این فکر بودیم که با خیال راحت به رودخانه برویم، لباس ها را بشوییم،حمام کنیم و در پایان به مزرعه هندوانه(لاله) که در چَم قرار داشت برویم و هندوانه های رسیده را مَج کنیم(تخمه ی آنها را بگیریم) و در پایان مقداری «کاکل» در چَم برای همراه با تلیت ماستمان بیاوریم ولی با آمدن مهمان ها همه ی برنامه به هم ریخت. من ماندم خانه و در تهیه شربت و چای برای مهمان ها به کمک خواهران همسرم رفتم و چون ما آن روز در خانه مواد گوشتی نداشتیم، بنابراین مجبور شدیم از گوشت هدیه شده، مقداری را آبگوشت کنیم. مواد لازم را برای تهیه آبگوشت به داخل آشپزخانه بردم، ناگهان متوجه شدم که کپسول گاز خالی است. چون در روستا، بیشتر مواقع با نبود کپسول گاز مواجه بودیم، به ناچار به روستا ی زیارت می رفتیم و کپسول گاز را تهیه می کردیم. ولی در آن روز همسرم مجبور بود پیش مهمان ها بماند و کسی نبود برای ما کپسول گاز تهیه کند. مجبور شدم یکی از قابلمه های دیواره سیاه قدیمی را که گاهی به روی سه پایه ی «چاله» می گذاشتم، پیدا کنم و غذا را درست کنم. برای من غذا را روی آتش پختن، تازگی داشت چون من اهل آن روستا نبودم. پیازها را به تکه های خیلی بزرگ خرد کردم و گوشت ها را بعد از شستن خرد کردم و به روی پیاز ریختم. مقداری ادویه جات به آن اضافه کردم در نهایت آبگوشت بسیار خوب و خوشمزه ای تهیه کردم و چون رب گوجه در خانه نداشتیم، به آن مقداری آب تمر و دو دانه ی خرما اضافه کردم. ظاهرش خیلی خوشمزه بود. مقداری هم برنج تهیه شد. ساعت از 12 گذشته بود. دخترانی که به رودخانه رفته بودند، در برگشت مقداری خیار زرد(خربزه) و مقداری «کاکل» آورده بودند. آنها را شستیم و خود را برای تهیه ی تلیت برای خودمان آماده کردیم. نان را ریز کردیم و در کاسه ی بزرگی ریختیم. پیازها را شستیم و تکه تکه کردیم. ناگفته نماند در حین این عملیات ، یک لحظه از فکر آبگوشت بیرون نمی رفتم چون خیلی انتظار می کشیدم که شاید مقداری از غذای همسرم و یا پدرش اضاف کند و من آن را بخورم. در همین فکر بودم که مادر همسرم در حال غرولند وارد شد و گفت: چه کسی شیر را در کَـَل( محلی برای نگه داری شیر که تبدیل به ماست شود) گذاشته؟. ما همگی با دهانی باز و شگفت زده به او خیره شدیم و هیچ نگفتیم. چون وضع خیلی وَخیم شده بود. ظرف شیر، هنوزشیربودوبه ماست تبدیل نشده بود. حالا این نه من بودم که در انتظار بازگشت سفره ی مهمان ها بودیم بلکه5 نفر دیگر هم به من ملحق شده بودند. آن روز مرغ ها هم هیچ تخمی نگذاشته بودند. در این گیر و دار و جنگ و جدال،ازخانه ی پذیرایی گفتند: بیایید سفره ها را جمع کنید. من داوطلب شدم که سفره را بیاورم. فکر خوردن آبگوشت یک آن از ذهنم بیرون نمی رفت. وقتی داخل مجلسی رسیدم و ظرف های خالی از غذا را دیدم پاهایم بی حس شد . با بی میلی سفره را جمع کردم و درون آشپزخانه رفتم و ظرف ها را گوشه ای گذاشتم . به قابلمه ی خالی و چند تکه سیب زمینی که درون قابلمه من را نگاه می کردند، خیره شدم. دلم می خواست یک تکه از آن را روی نان خشک محلی می گذاشتم و آن را له می کردم و با پیاز می خوردم ولی دریغ. زیرا دیدم گربه ای در کنار دیگ نشسته و با تکه ای سیب زمینی روی زمین بازی می کند. با دلی خالی، سر را بر روی متکا گذاشتم و خوابیدم .


 نوشته شده توسط محمد غلامی در سه شنبه 95/2/7 و ساعت 5:11 عصر | نظرات دیگران()

آتش

حفظ کردن اسلحه ازمواردی بود که همیشه فرماندهان برآن تأکید داشتند. اتفاقاًآن روز یکی از بچه ها، کلاشش را گوشه ای رها کرده وخودش جای دیگری رفته بود. آن را برداشتم وبه بهانه ی این که می خواهم به فرمانده تحویل بدهم، ازدیگران فاصله گرفتم و پشت خاکریز مخفی اش کردم. اتفاقاً صبح روز بعد فرمانده آمدوگفت باید اسلحه ها را تمیز کنید. من به ناچار ماجرا را با او درمیان نهادم وبعد به ظاهر برای آوردن اسلحه به سمت چادر فرماندهی رفتم ودربرگشت، آن را پشت خاکریز، جایی که مخفی کرده بودم برداشته و با خود آوردم. می خواستم بااین کار به بچه ها بفهمانم که باید مراقب اسلحه هایشان باشند..عصرهم چون بی کار بودیم، با تعدادی از بچه ها ازجمله عبدالله باغچه بان از بشیرآباد، عملیات پرش، کشتی ، جودو و...انجام دادم ودرنهایت عرق آلود و خونین و غرق درگل و خاک، کنار منبع ،چند ظرف آب روی هم ریختیم. شام هم که آماده بود. نان و لوبیا و سبزی را با اشتهای هرچه تمامتر خوردیم .بعد ازآن ابتدا به سنگرکمین نزد نگهبانان سرزدم بعد مشغول خواندن دعای توسل شدیم. سنگرما بتونی بود که عراقی ها آن را ساخته بودند. خیلی هم وسیع و جاداروکاملاً زیر زمین. درواقع شبیه آب انبار ی بود که باید پله هایی را طی می کردی و ازآن بیرون می آمدی. هوافوق العاده گرم بود. آن هم دراین فصل و درخورعبدالله عراق و زیر زمین ودرسنگر بتونی. به همین خاطر بچه ها معمولاً شب ها را بیرون می خوابیدند. داشتم کتاب می خواندم که پاسبخش آمد وگفت تلفن با تو کار دارد. فوراًپیراهنم را پوشیدم .کلاش تاشوی خود را برداشته ، گلنگدن کشیدم و ضامن کرده، آنگاه اسلحه به دوش انداخته و رفتم. آقای "رهگویی" مسئول پرسنلی گروهان ، با من کارداشت.یک نیرو از نگهبان های شب می خواست که به نگهبان های روز اضافه کند که با او موافقت نکردم و برگشتم. داشتم با یکی از نگهبان ها حرف می زدم که اسکله ی امام حسن (ع) شروع به تیر اندازی کردوچنان آتشی ریخت که همه تصورکردیم عراق حمله کرده است. درهمین هنگام تلفن زنگ خورد . گوشی را برداشتم. علیکرم کاحسینی فرمانده گروهان گفت: هرچه زودتر تیرهای رسام را شلیک کن. درهمان حال که با او حرف می زدم، ازآقای گودرزی که تیربارچی بود، خواستم تا نوار رسّام را نصب کند و خود با عجله پشت تیربار نشستم. سواحل خورعبدالله شهر فاو ، با سرب های سرخ رنگین شده بود. بعد از اتمام نوار که صد تیر رسام لابلای تیرهای معمولی قرار گرفته بود، نوار دیگری بستم و به تیربارچی دستور آتش داده و خود به سوی تلفن دویدم. گشتی های عراق چراغ هایشان را خاموش کرده و فرار کرده بودند. بالاخره فرمانده دستور توقف آتش را صادرکرد و من حدود 20 دقیقه نزد رزمندگان ماندم و بعد به سمت سنگر اجتماعی برگشتم تا ادامه ی کتاب را بخوانم.


 نوشته شده توسط محمد غلامی در سه شنبه 91/7/4 و ساعت 11:23 صبح | نظرات دیگران()

آتشی - غلامی

باقامتی بلند و باشکوه درراباز کرد. بادستانی قوی که خودکاری سیاه لای پنجه هایش بود.جلوی پلاک 29 ایستاده بودم و محو تماشای او بودم.خودم را معرفی کردم. بالبخند به داخل دعوتم کرد. عده ای از بچه ها دراتاق پذیرایی تلویزیون تماشا می کردند . هنگامی که گفت جایی هم به ما می دهید؟فوراً جا باز شدودقایقی بعد من بودم ویکی از بزرگان ادبیات معاصر ایران استاد آتشی.سال ها آرزومند دیدارش بودم. به فاصله ی یک مبل کنارم نشست.هنگامی که عینکش را برداشت، به نظرم جوان تر آمد. دقایقی بعد محو شنیدن بودم. گفت: یک نفرآمده و مختاری و دیگران راکوبیده(درارتباط با نامه ای با عنوان هاول) و دارم جواب می دهم. گفتم پس مزاحم شده ام.گفت : آماده شده و داشتم پاکنویس می کردم. از کتاب هایش پرسیدم. گفت با چند انتشاراتی قرارداد بسته ام وهمه ی کتاب هایم را تجدید چاپ می کنم. درباره ی ترجمه ی شعر شاعرکره ای پرسیدم. گفت تمام شده ولی هنوز پاکنویس نکرده ام و ترتیب چاپ آن را خواهم داد.گفتم آیا غزل هایتان را چاپ نمی کنید؟گفت به اصرار زیاد بچه ها قرار شده که همه زحمت هایش را خودشان بکشند و چاپ کنند. منظورش آقای زنگویی بود. گفتم کارهای زنگویی جالب است و تأیید کرد و گفت خودم او را تشویق می کنم. از باباچاهی سخن به میان آمد. از شعر. از نبود برنامه که به خاطر کوچک بودن محیط فوراً به آدم نسبتی می دهند. هنگامی که گفتم پشت دیوارپاره ای از شعرها می مانم ، گفت: باید بخوانی و مقاله ای یا شعری را که می خوانی تا زمانی که به جوهر آن دست نیافته ای ، نباید آن را کنار بگذاری و من دراین مدت به او نگاه می کردم و نوروز 1370 برایم زیباتر شده بود.ازمن خواست نزدش بمانم و گفت امروز نام من درمطبوعات است و بر سر زبان ها ولی من همان آدم دشتستانی هستم و ساعتی بعد که رویش را بوسیدم ، دررا باز کرد و قدم به کوچه نهاد . باز هم با من دست دادو گفت : راه را بلدی؟ و حرف های دیگر و حسرتی و هجرانی. امروز که بیش از پانزده سال از اولین ملاقاتم با او می گذرد، باز هم گاه گاهی از خودم می پرسم، راستی آیا مسیر را بلدم؟!

__________

چشم انداز جنوب- شماره ی 63- پنج شنبه 2 آذرماه 1385

 


 نوشته شده توسط محمد غلامی در سه شنبه 90/8/24 و ساعت 7:32 عصر | نظرات دیگران()
   1   2      >
درباره خودم

ادبیات و فرهنگ
محمد غلامی
شعر ، خاطره ، مقاله و...

آمار وبلاگ
بازدید امروز: 6
بازدید دیروز: 115
مجموع بازدیدها: 173275
جستجو در صفحه

لینک دوستان
سلام دوستان عزیزم به وبلاگ جبهه بیداری اسلامی خوش آمدید
پایگاه خبری تحلیلی فرزانگان امیدوار
جاده های مه آلود
لحظه های آبی( سروده های فضل ا... قاسمی)
تعمیرات تخصصی انواع پرینتر لیزری اچ پی HP رنگی و تک رنگ و اسکنر
بنارانه
هستی تنهاااااا.....
جوان ایرانی
►▌ رنگارنگ ▌ ◄
عصر پادشاهان
وبلاگ شخصی مهندس محی الدین اله دادی
تنهایی......!!!!!!
♥نقطه سر قبر♥
.: شهر عشق :.
تراوشات یک ذهن زیبا
پیامنمای جامع
بوی سیب
سایت روستای چشام
نرگس 1
پژواک
فقط عشقو لانه ها وارید شوند
نیمکت آخر
+O
محمد جهانی
*×*عاشقانه ای برای تو*×*
****شهرستان بجنورد****
رازهای موفقیت زندگی
دوره گرد...طبیب دوار بطبه...
ل ن گ هــــــــک ف ش !
بلوچستان
نغمه ی عاشقی
افســـــــــــونگــــر
برادران شهید هاشمی
شهداشرمنده ایم _شهرستان بجنورد
به تلخی عسل
عشق
عمو
@@@باران@@@
دریایی از غم
غدیریه
ऌ عاشق بی معشوق ऌ
ما با ولایت زنده ایم
گروه اینترنتی جرقه ایرانی
.:مطالب جدید18+ :.
غزل باران
wanted
آتیه سازان اهواز
دُرُخـــــــــــــــــــــــش
رویابین
کانون فرهنگی شهدا
اهلبیت (ع)،کشتی نجات ما...
کنیز مادر
نوری چایی_بیجار
روان شناسی * 心理学 * psychology
صاعقه
تینا!!!!
مهربانی
خیارج سرای من است
شَبـَــــــــــــــکَة المِشـــــــــــــکاة الإسلامیــــــــــة
مشق عشق ناز
سکوت پرسروصدا
دخترونه
ماه مهربان من
خودم وخودش

آشنایی با زبان تات
دلنوشته های یه عاشق!
علم نانو در زندگی
جامع ترین وبلاگ خبری
مهندسی پیوند ارتباط داده ها ICT - DCL
شایگان♥®♥
خواندنی های ایران جهان
احساس ابری
حرف های نگفته دلهای شکسته بارانی از غم
چیزهای جالب
متن ترانه ماندگارترین آهنگ های ایرانی
☻☺♫♪ دو دخـــــــتـــر ♣ ♠
به بهترین وبلاگ سرگرمی خوش امدید
جـــــــــــوکـ فــــــــــا
افسانه ی دونگ یی
محمدملکی
دوستانه
جوک و خنده
$عسل، شیرینی قلبها$
fazestan
زادگاهم بنارآبشیرین را دوست میدارم
قلب خــــــــــــاکی نوجوونی
Love
جزیره صداها
معماری
طراوت باران
ساعت شنی
بهارانه
لوگوی دوستان
پیوندهای روزانه
خبر نامه